گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ٢٣٥ - ٢-١-٦ انسانشناسي افلاطون
ج) نفس با فعاليتهاي عاليتري، مانند تماس و ارتباط با صور و مُثل غير محسوس، به امور برتر و مجرد شباهت پيدا ميکند و الهي ميگردد و «الهي» در نزد يونانيان به معناي غير فاني و نامتغير است.
د) افلاطون در کتاب فايدون از سوي سقراط در پاسخ به اعتراضات شخصي که نفس را موجودي ميدانست که به مرور زمان فرسوده ميشود، ميگويد: يک اصل و مبدا روحي ممکن نيست فرسوده شود.
ه) فنا و نابودي يا به وسيلهي شر و آفت دروني است، يا به سبب آفت بيروني. شرور دروني نفس عبارتاند از: ستمگري، جهل، جبن و غيره، که هيچ گاه نفس را تباه نميسازند؛ زيرا گاهي عمر انسانِ ستمگر درازتر از عمر انسان عادل است و وقتي شرور دروني موجب تباه نفس نشوند، آفات بيروني نيز توان تباهي نفس را ندارند. [١] افلاطون براي اثبات تجرد نفس، به مناظرهي بين سقراط و السي بيادس اشاره ميکند: سقراط بعد از درماندگي آلسي بيادس در معرفي انسان، با بيان تمثيلي ميگويد: من و تو وقتي با هم سخن ميگوييم مستعمِل هستيم و الفاظ ما مستعمَلاند و هيچ گاه مستعمِل و مستعمَل يک چيز نيستند؛ سپس ميگويد: ما از بدن و اعضا و جوارح آن استفاده ميکنيم؛ بر اساس قاعدهي مذکور بين «ماي» مستعمِل با بدن مستعمَل غيريت وجود دارد. سقراط در ادامهي استدلال ميگويد: حالا يا ما فقط بدنمان هستيم، يا فقط روح و يا ترکيبي از بدن و روحيم. با توجه به غيريت مستعمِل و مستعمَل، احتمال اول و سوم باطل است؛ پس حقيقت ما عبارت از روحي است که بدن و اعضا و جوارح آن را به کار ميگيرد و روح غير از بدن مادي است، پس نفس امري مجرد است. [٢]
و) از آن جهت که نفس مبدا حرکت است، نامخلوق و، در نتيجه، زوالناپذير است؛ زيرا اگر نفس نابود شود، همهي جهان از حرکت باز ميماند و فرو ميريزد. [٣]
٦. افلاطون سه قول را در باب نفس بيان ميکند: الف) ديدگاه ماترياليسم (مادي گرايي) که نفس آدمي را از سنخ ماديات معرفي ميکند؛ مانند کساني که نفس را هوا، آتش يا اتم ميدانند، که او اين نظريات را نميپذيرد؛ ب) نفس فرع بر بدن و
[١] فؤاد روحاني، جمهوري افلاطون، صص ٥٨٠- ٥٨٥.
[٢] افلاطون آلسي بيادس.
[٣] رسالهي فايدون و جمهوري.