گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ١٥٧ - ٤ عوامل و دلايل پيدايش سکولاريسم و سکولاريزاسيون در مغرب زمين
رهبران کليسا جستوجو کرد. تفکيک کار قيصر و حکومت از کار خدا و دين و جداانگاري نهاد دين از نهاد سياست، که به صراحت در متون مقدس مسيحيان آمده، اولين گام در برداشت اين نگرش اجتماعي بوده است. کلازسيوس در اين باره ميگويد:
بعد از ظهور مسيح، ديگر هيچ امپراطوري به اين فکر نيفتاده است که عنوان کشيشي را به خود اختصاص دهد و هيچ کشيشي در صدد آن برنيامده است که تخت سلطنت را از آن خود بداند. به هيچ بشري اين امتياز داده نشده که در آنِ واحد صاحب هر دوي آنها باشد.[١] بر اين اساس، امپراطوارن با دخالتهاي فراوان در امور کليساها در صدد محدود ساختن کليسا بر ميآمدند. آنان مانند امپراطواران گذشته مدعي بودند که جانشين خدايند و اقتدار و مشروعيت خويش را مستقيماً از خداوند دريافت ميکنند؛ اما کليسا نيز با اين که حضور مستقيم خود را در امور مربوط به سياست و حکومت حرام ميدانست، ولي بر اين باور بود که امپراطور مشروعيت حکومتش را از طريق کليسا دريافت ميکند و پاپ يک تفوّق معنوي بر شخص امپراطور دارد. [٢]
مارسل بوازار در تاکيد و تاييد بر اين جداانگاري مينويسد: در مسيحيت قرون وسطي، کشيشان به پيروان خود توصيه ميکردند که به تزکيه و زهد و عبادت مشغول باشند و برنامهي روشني براي فعاليتهاي اجتماعي و مشارکت مردم در کارها ارائه نميکردند. [٣]
آيين دو شمشير نيز در اواخر قرن پنجم ميلادي از سوي کلازسيوس با صدور اعلاميهاي رسمي پذيرفته شد و کاملاً تفکّر سکولاريسم جايگاه اجتماعي خود را يافت؛ لکن تاجگذاري پادشاه شارلماني فرانسه توسط پاپ گريگوار هفتم در سال ٨٠٠ ميلادي، که نقطهي اوج قدرت کليسا را نشان داد، طلسم جداانگاري دين و دنيا را شکست. به همين دليل قبل از اين تاريخ، فيلسوفان سياسي، هم چون آگوستين قدّيس، با طرح دو شهر خدا، يعني شهر مقدّسات و معنويات و آخرت، و شهر زميني يعني سلطنت و ماديات و دنيا، تفکر جداانگاري دين از سياست را ترويج ميکردند. [٤]
[١] خداوندان انديشه سياسي، ج ١، ص ٨.
[٢] بهاء الدين پازارگاد، تاريخ فلسفهي سياسي، ج ١، ص ٢٧٣.
[٣] مارسل بوازار، اسلام و حقوق بشر، دکتر محسن مويدي، ص ١٠٤.
[٤] خداوندان انديشه سياسي، ج ١، ص ٣٧٨.