ولايت در قرآن - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ١٤٤ - خوف عقلى و خوف نفسى
مرحوم كلينى در روضه كافى نقل فرمود كه حضرت پيامبر صلى الله عليه وآله گاهى از صحابه سؤال مى كرد كه ديشب در عالم رؤيا چه ديديد ؟ چون رؤياى صالح جزئى از اجزاء نبوت است و نصيب هر كسى نمى شود . از اين رو حضرت , به سان مربى آگاهى از شاگردانش اين سؤال را مى نمود و بدين وسيله آنان را به سوى تصفيه روح و تهذيب نفس ارشاد مى نمود تا رؤياهاى صالحه نيز ببينند .
به هر حال از اين جوان هم سؤال فرمود كه( كيف أصبحت يا فلان ؟ قال : أصبحت يا رسول الله موقنا) من به مقام يقين رسيده ام( فعجب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم من قوله) حضرت از جواب آن جوان تعجب كرد ! .
درباره آنان كه گفتند ما به مقام ايمان رسيديم , تعجب نفرمود , اما درباره اين شخص كه گفت من به مقام يقين رسيده ام تعجب نمود , آنگاه فرمود( : ان لكل يقين حقيقة , فما حقيقة يقينك ؟) هر چيزى حد و حقيقتى دارد . يقين هم اين چنين است , حال حقيقت يقين تو چيست ؟( فقال : ان يقينى يا رسول الله هوالذى أحزننى و أسهر ليلى و أظما هواجرى) . نتيجه يقين من اين است كه مرا همواره غمگين داشته است , چون آنرا كه من مى خواهم در دسترسم نيست و آنچه در دسترس من است مطلوب من نيست . من غمگين اويم , لذا به خواب نمى روم , و روزهاى گرم را با تشنگى بسر مى آورم . كنايه از اينكه روزها روزه ام و شبها را تا به صبح به عبادت مشغولم([ . فعزفت نفسى عن الدنيا وما فيها([ . [( عزوف]( همان( عزوب) است . يعنى من دنيا را طلاق دادم . جانم از دنيا بيزار است نه از خلق خدا و نه از كار