فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٩٥٨ - زُلف
شكنج زلف پريشان بدست باده مده
مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش
كس نيست كه افتادۀ آن زلف دو تا نيست
در رهگذرى نيست كه آن دام بلا نيست
چشمان تو دل مىبرد از گوشهنشينان
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست
روى تو مگر آينۀ لطف الهيست
حقا كه چنين است در اين روى و ريا نيست
اى كه در زنجير زلف جاى چندين آشيانست
خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين ما
مينمايد عكس مى در رنگ روى مهوشت
همچو برگ ارغوان بر صفحۀ نسرين ما
هر كه زنجير سر زلف گرهگير تو ديد
زلف پريشانش را حلقه بگوشم از آنك
برزخ چون ماه او زلف پريشان خوشست
مردم بياد رويش جمع آورم دل و جان
بازم كند پريشان سوداى زلف دلبر
از رخ نقاب زلفت بردار تا نماند
نام و نشان بعالم از مؤمن وز كافر
اگر يك بار زلف يار از رخسار برخيزد
هزاران جان مشتاقان زهر سو زار برخيزد
و چنبر زلف عبارت از دائره كون است كه از مراتب موجودات ممكنه بهم رسيده است كه دام فتنه و امتحان طالبان راه اله و مشتاقان وصال معشوق گشته.
(از شرح گلشن راز ص ٥٨١) چون نقاب زلف مشكين از جمال خود گشود صبح صادق در شب ديجور ناگه رو نمود
و زلف بتان مه پيكر را بحسب جامعيت نشأت انسانى ازين هر دو صفت متقابل بهر و نصيب دادهاند.
(از شرح گلشن راز ص ٥٩-٥٣٥) شاعر گويد:
مرا از روى هر دلبر تجلى ميكند رويش
نه از يكسوش ميبينم كه مىبينم زهر سويش
كشد هر دم مرا سوئى كمند زلف مه روئى
كه اندر هر سر موئى نمىبينم بجز مويش
ندانم چشم جادويش چه افسان خواند بر چشمم
كه در چشمم نمىآيد بغير از چشم جادويش
فروغ نور رخسارش مرا شد رهنمون ور نه
كجا ره بردمى سويش ز تاريكى گيسويش
و گاه از زلف مراتب كثرات و تفرقه و پريشانى اراده شده است.
حافظ گويد:
شكنج زلف پريشان بدست باده مده
مگو كه خاطر عشاق گو پريشان باش
و اشارت به تغييرات و تبدلات سلسله موجودات است كه هر ساعتى بنوعى و وضعى ديگر است.
(از شرح گلشن راز ص ٥٨٢) جامى گويد:
زان زلف و رخ كه حجت دور و تسلسل است
باشد ميان اهل نظر صبح و شام بحث
منعم كنى ز رخ كه بگو ترك بحث وصل
تا منع واردست نگردد تمام بحث
با زاهد فسرده مگو شرح سر عشق
از نكتههاى خاص مكن پيش عام بحث
و اشارت بتجلى جلاليست در صور مجالى جسمانى.
(از شرح گلشن ص ٥٥٢-٨٨٣) گل آدم در آن دم شد مخمر كه دادش بوى آن زلف معطر
كه در مراتب تنزلات و ظهورات بسيار است و همه دلهاى عاشقان صادق از زلف او مسلسل گشتهاند و در احكام كثرات مقيدند و خلاصى از اين قيد ندارند و گرفتار دام زلف اويند.
(از شرح گلشن راز ص ٥٧٧-٥٨٢) حديث زلف جانان بس دراز است چه شايد گفت از آن كان جاى رازست
و باز كردن سر زلف از تن اشارت بظهور انوار تجليات وحدت است كه در اثناى سلوك و رياضت بر سالكان روى