فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٢٤٢ - عَدالت
تعريف عدول كرده و آن را بحسن ظاهر تعريف كردهاند پس عادل كسى است كه ظاهر الصلاح باشد يعنى در ظاهر مرتكب معصيتى نشده حال داراى اين ملكه نفسانيه باشد يا نه.
در بعض احاديث نبوى و اخبار ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين روايت است قريب باين مضمون:وقتى كسى به شما خبرى دهد و دروغ نگويد و عدهئى بشما دهد خلف وعده نكند،در معامله با شما ظلم نكند،باو امانتى سپرديد بشما خيانت نكند چنين كسى مروتش ظاهر و غيبتش حرام و بايست او را عادل دانست.
بهر حال كسانى كه عادات و حركاتشان مخل بناموس اجتماع و مروت باشد بدروغ گوئى و پشت هم اندازى معروف باشند شهادتشان قبول نمىشود زيرا داراى حسن ظاهرى نبوده و معلوم الحالند.اشكالى كه هست در اشخاص مجهول الحال است كه با آنها چه معامله بايد كرد.
اينجا است كه با اين مسأله مواجه خواهيم شد كه آيا عدالت و فسق دو ضد وجودى هستند يا دو نقيض متقابل بايجاب و سلب؟ اين مشكلات هم ناشى است از تعريفات و ناگزيرم از اينكه اين نكته را تذكر دهم:
تعريفات فنى و صناعات علمى نه فقط راه را دور ميكند بلكه سد شديدى است براى درك موضوعات.
پس بهتر اين است كه معرفت آن بعرف واگذار گردد زيرا عرف،اعرف بحقائق اين قبيل از موضوعات است.
اهالى هر شهرى اهل صلاح و تقوى را در آن شهر بخوبى ميشناسند.
و در مورد مجهول الحال حاكم لا محاله تفتيش و كاوش از حال شاهد خواهد نمود تا بدرستكارى و راستگوئى او اطمينان كامل حاصل نمايد و الا از دادن حكم خوددارى خواهد نمود.
(كليات حقوقى ٢٤٨،٢٤٩).
فارابى در مورد عدالت از نظر مردم مدينههاى جاهله و فاسقه گويد:
و گفتهاند هر گاه طايفههاى بيكى از اين وجوه ارتباطات بعضى از بعضى متمايز بوند،حال يك قبيله از قبيلۀ ديگر يا مدينۀ از مدينۀ ديگر يا همپيمانهائى از همپيمانهاى ديگر يا امتى از امتى ديگر در اين تمايز[قبائل از قبائل يا.....] بمانند تمايز هر فردى است از آن فرد ديگر،زيرا فرقى نيست بين آنكه يك فرد از فردى ديگر متمايز بود و يا طايفۀ از طايفۀ ديگر متمايز بود،و بنا بر اين بايد پس ازين[پس از ويژگى يافتن به ما به الارتباطات]طوايف[يا قبائل و...]متغالب و مطارد يكديگر بوند.و امورى كه بخاطر آنها[و براى نيل بدانها]تغالب حاصل ميشود عبارت بود از سلامت،كرامت، توانگرى،لذات،و هر چيزى كه بواسطۀ آن ميتوان باين گونه امور رسيد.و بنا بر اين هر طايفۀ بايد در اين صدد باشد و قصد كند كه همۀ اين گونه منافعى كه آن ديگران است بر بايد[از او سلب كرده ويژۀ خود كند]و ويژۀ خود قرار دهد.
و حال هر طايفۀ نسبت بهر طايفۀ ديگر بدين سان بود.پس آن طايفۀ كه در جهت وصول و رسيدن باين امور بر طايفۀ ديگر غالب بود و او را مقهور خود