فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٧٩٦ - خَرقُ و التيام
انجام دهند.
او گويد صوفيان در حال و در موقع غلبۀ وجد بيخبر گردند و جامعه خرقه كنند.
و آن دو گونه است يكى آنكه اصحاب بحكم پيرى و مقتدائى جامۀ وى را خرقه كنند اندر حال استغفار از جرمى و ديگر اندر حال سكر از وجدى كنند(از كشف المحجوب ص ٥٤٣).
در زبدة الحقائق گويد:معى خرقه، ظل ولايت است و الباس او علامت قبول شيخ،و قبول شيخ علامت قبول حق و اقسام خرقه پنج است،خرقۀ توبه،خرقۀ ارادت، خرقۀ تبرك،خرقۀ نصرت و...اين هنوز در بدايت سلوك است و دون مرتبت عشق است.
(زبدة ص ٢٨٢).
عراقى گويد:
ما دگر باره توبه بشكستيم
وز غم نام و ننگ وارستيم
خرقۀ صوفيانه بدريديم
كمر عاشقانه بر بستيم
در خرابات با مى و معشوق
نفسى عاشقانه بنشستيم
عطار گويد:
بار دگر پير ما رخت به خمار برد
خرقه بر آتش بسوخت دست بزنار برد
دين بتزوير خويش كرد سيه رو چنانك
ير سر ميدان كفر،گوى ز كفار برد
شاه نعمت الله گويد:
نسبت خرقهام از پير خرابات بود
به از اين خرقه از محالات بود
اين چنين پير و مريدى و چنان ميخانه
باده نوشيدن من عين عبادات بود
عشق ميبازم و خاطر بخدا مشغولست
ميخورم باده و جانم بمناجات بود
نامراد از در ما باز نگرديده كسى
در ميخانۀ ما قبلۀ حاجات بود
زاهد ار جنت فردوس بجان ميجويد
جنت عاشق سرمست خرابات بود
و در اصطلاحات فخر الدين است كه:
خرقه صلاحيت را گويند و علامت اصلاح صورت را نيز گويند.
شيخ محقق مصلح الدين گويد:خرقۀ درويشان جامه رضاست هر كه در اين كسوت تحمل نامرادى نكند مدعى است و خرقه بر او حرامست(طرائق ص ٨١).
در مقدمۀ نفحاتست كه:صوفى هرگاه كليۀ اصول طريقت را طبق اراده و دستور پير رعايت نمود و از عهده بر آمد باو خرقه اعطا ميگردد.
و اهل حقيقت كه بمقام بىقيدى و لاابالىگرى رسيدهاند و از تمام قيود و عوارض دنيوى فارغ گشته خرقه را نيز رها كرده و رفته و بحقيقت پيوستهاند.
فروغى گويد:
خرقه نهادم بر هن و باده خريدم
سبحه فكندم ز دست و جام گرفتم
حافظ گويد:
چه جاى صحبت نامحرمست مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقهپوش آمد
برخى از تركيبات:كبود خرقه،خرقۀ ناموس خرقه سوخته.
خَرقُ و التيام
-(اصطلاح فلسفى)خرق بمعناى نفوذ چيزى در چيزى ديگر و بر هم زدن و پاره شدن است و التيام بمعناى پيوستن است در اين مسأله كه آيا افلاك قابل خرق