فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٧٣١ - حُسنُ الاختِراع
عكس روى تو چو در آينۀ جام افتاد
صوفى از خندۀ مى در طمع خام افتاد
حسن روى تو بيك جلوه كه در آينه كرد
تركيبات آن:
حسن صورت.
حسن ظن.
حسن يوسف.
حسن كار.
حسن و قبح اعمال حسن اخلاق.
حسن سابقه.
حسن خلق.
حسن عشرت.
از لحاظ ادبى.
در ابدع آرد:حسن الابتداء و آن را حسن المطلع نيز گويند آنست كه بيت اول از نظم در سلاست و درستى سبك و روشن بودن معنى و خالى بودن از حشو و سهولت الفاظ تمام بوده و در افادۀ معنى موقوف بذكر شعر ما بعد نباشد و ما بين دو مصرع مناسبت تامه باشد چنانكه نصر الله بن قلاش گويد:
شق الصباح غلالة الظلماء
و انحل عقد كواكب الجوزاء
مه نيسان شبيخون كرد گوئى برمه كانون
كه گردون شد از و پر گرد و هامون شد
پر از خون لاله در صحرا بسان چهرۀ ليلى
بگريد ابر بر هامان بسان ديدۀ مجنون
ز آب جوى هر ساعت همى بوى گلاب آيد
در آن شسته است پندارى نگار من رخ گلگون
(از ابدع ص ٢٥٢)
حُسنُ الاتِّباع
-(اصطلاح ادبى) آنست كه شاعر شعر ديگرى را اخذ كرده بمزيتى از لطايف بيارايد كه خود را در استحقاق آن بر مخترع آن مقدم بدارد مثال خاقانى گويد:
خاقانى آن كسان كه طريق تو ميروند
زاغند و زاغ را روش كبك آرزو است
بس طفل كارزوى ترازوى زر كند
نارنج از آن خورد كه ترازو كند پوست
صادق اصفهانى صنعت اتفاق را افزوده و گويد:
اى صادق آن كسان كه طريق تو مىروند
ما ناخرند و خر هنر گاوش آرزو است
گيرم كه خر كند تن خود را بشكل گاو
كو شاخ بهر دشمن و كو شير بهر دوست
مانى شيرازى امروز پريشان تر از آنم كه توان گفت وز درد جدائى نه چنانم كه توان گفت
علاء آشتيانى گويد:
ديروز پريشانى خود را بتو گفتم
امروز پريشانتر از آنم كه توان گفت
(از ابدع ص ٢٥٣-٢٥٧).
حُسنُ الاختِراع
-(اصطلاح بديعى) و آن را سلامة الاختراع نيز گويند و آنست كه متكلم معنى غريبى را اختراع كند كه ديگرى بروى سبقت نگرفته باشد و در نزد ذوق سليم مطبوع آيد.
مثال و قنديل كان الضوء فيه-سنا وجه الحبيب اذا تجلى فتح الله خان شيبانى گويد:
پيام من بگل آورد دوش باد بهار
كه من بر آمدم از خم تو سر ز شاخ بر آر
نشاط گويد:
طفلان شهر بىخبرند از جنون ما