با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٨ - قتل پسران مسلم
پرسيد: رحم نكردى؟
گفتم: خداوند رحمت را در دل من جاى نداده است.
گفت: واى بر تو، ديگر چه گفتند؟
گفتند: بگذار چند ركعت نماز بخوانيم؛ و من گفتم: اگر نماز برايتان سودى دارد، بخوانيد.
پرسيد: در پايان نمازشان به تو چه گفتند؟
گفت: سرها را به آسمان بلند كرده و گفتند: «يا حىّ يا حكيم، يا احكم الحاكمين! احكم بيننا و بينه بالحق».
عبيد اللّه گفت: بهترين داوران ميان شما و ميان فاسق داورى كرد! گويد: مردى از شاميان داوطلب قتل او شد؛ و عبيداللّه گفت: او را ببر در محل قتلگاه دو جوان گردن بزن و مگذار كه خونش به خون آن دو آميخته گردد؛ و سرش را با شتاب نزد من بياور!
آن مرد چنين كرد و چون سرش را آورد، آن را بر نيزه كردند و كودكان بر آن تير وسنگ مىانداختند و مىگفتند: «اين قاتل فرزندان رسول خدا (ص) است!» [١]
[١] . امالى، صدوق، ص ٧٦- ٨١، مجلس نوزدهم، حديث شماره ٢. خوارزمى در مقتل الحسين، ج ٢، ص ٥٤- ٥٨، حديث شماره ٢٧، داستان اين دو جوان را با اندكى اختلاف و به سندى كه به محمد بن يحيى ذهلى متصل مىشود نقل كرده است. او نوشته است نام يكى از اين دو جوان ابراهيم و ديگرى محمد بود؛ و آنان فرزندان جعفر طيار بودند. اما اين به خلاف واقعيتهاى تاريخى است. چرا كه جعفر در سال هشتم هجرى در جنگ موته كشته شد و از آن روز تا سال قتل حسين (ع) ٥٢ سال فاصله است. آرى، شايد بتوان گفت كه آنها از نوادگان جعفر بودند. ولى هيچ مورخى- جز خوارزمى چنين چيزى نگفته است. بنابراين درست همان قول شيخ صدوق است كه آن دو از فرزندان مسلم بن عقيل بودند. حادثه قتل آن دو- طبق روايت صدوق- يك سال پس از زندانى شدن آنها صورت گرفت؛ و ما به اين دليل آن را در اينجا نقل كرديم كه به حوادث بقيه كاروان حسينى در كوفه، در دوران عبيد اللّه بن زياد، مرتبط مىشد.