با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٠ - ١ - بيرون آمدن دستى از ديوار، در حالى كه با قلمى خونين مىنوشت!
فرود آمدند و سرگرم نوشيدن شدند و با سر شادمانى مىكردند! در اين هنگام دستى از ديوار بيرون آمد و با قلمى آهنين با خون چنين نوشت:
آيا مردمى كه حسين را كشتهاند، اميد دارند كه جدش در قيامت از آنان شفاعت كند. [١]
در مقتل منسوب به ابو مخنف آمده است: ابن زياد، شمر ملعون، خولى، شبث بن ربعى و عمر سعد [٢] را فرا خواند و هزار سوار را با آنان همراه ساخت و به آنها فرمان داد اسيران و سرها را نزد يزيد ببرند و فرمان داد كه به هرشهرى رسيدند آنان را معرفى كنند! آنان ساحل فرات را در پيش گرفتند. اوّلين منزلگاهى كه فرود آمدند يك ويرانه بود. پس سر شريف مبارك را گذاشتند؛ و اسيران با سر شريف همراه بودند. در اين هنگام ديدند كه دستى از ديوار بيرون آمد و باقلمى كه در دست داشت با خون تازه اين شعر را نوشت:
آيا مردمى كه حسين را كشتند، در روز قيامت از جدّش امير شفاعت دارند؟
نه به خدا سوگند، كسى از آنها شفاعت نمىكند،
و آنان در روز قيامت در عذابند،
آنان حسين را به فرمان حاكمى ستمگر كشتند،
و فرمان آنها مخالف حكم قرآن بود.
آنها فرار كردند و سپس بازگشتند و از آن منزل كوچيدند. در آن هنگام هاتفى ندا داد:
چه خواهيد گفت آنگاه كه پيامبر (ص) از شما بپرسد:
شما كه آخرين امتها بوديد، پس از من با خاندان و اهل بيتم چگونه رفتار كرديد، برخى را به اسارت گرفتيد و برخى به خون خويش آغشته شدند،
اگر به شما سفارش مىكردم كه در حق خويشاوندانم بد رفتارى كنيد،
باز هم پاداش من اين نبود! [٣]
[١] . مقتل الحسين، خوارزمى، ج ٢، ص ١٠٥- ١٠٦، شماره ٢٨.
[٢] . در همراهى خولى، شبث و عمر بن سعد جاى ترديد است، به ويژه درباره عمر سعد. (ر. ك. نفس المهموم، ص ٣٨٦).
[٣] . ر. ك. احقاق الحق، ج ١١، ص ٥٦٤، منتخب طريحى، ص ٤٨٠.