با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٦ - داستان پنهان كردن امام سجاد(ع)
فرمود: به خدا سوگند آن مرد نزد من آمد ولى گريست و دستم را به گردنم بست و مىگفت: مىترسم. آنگاه مرا دست بسته برد و به آنها تحويل داد و سيصد درهم گرفت و من به آن نگاه مىكردم! سپس مرا گرفتند و نزد ابن زياد بردند. پرسيد: نامت چيست؟
گفتم: على بن حسين (ع). گفت: مگر خداوند على را نكشت؟ گفتم: برادرى به نام على داشتم كه از من بزرگتر بود و مردم او را كشتند! گفت: نه، خدا او را كشت. گفتم: «در هنگام مرگ، خداوند جانها را مىگيرد».
در اين هنگام ابن زياد فرمان به قتل امام سجاد (ع) داد، اما زينب فرياد زد: اى پسرزياد همين اندازه خون كه از ما ريختهاى بس است! تو را به خدا سوگند اگر مىخواهى او را بكشى، مرا نيز با او بكش .... [١]
ما اين روايت را- درباره ربودن و يا پنهان كردن امام (ع)- به چند دليل نمىپذيريم:
١- اين روايت، گذشته از مرسل بودنش، گويا تنها ناقل آن ابن سعد است؛ و هيچ مورّخى از اهل سنت يا شيعيان نخستين آن را نقل نكرده است. آنچه در كتاب المنتظم يا مرآةالزمان آمده نيز نقل از الطبقات است. مطالب تذكرة الخواص سبط ابن جوزى نيز از همان كتاب نقل شده داشت.
٢- امام سجاد (ع) سالار قافله بود و بدون شك از سوى نگهبانان ابن زياد به شدت محافظت مىشد و به خاطر اهميتى كه داشت، لحظهاى از چشم آنان دور نبود. بنابراين با عقل درست نمىآيد كه كسى توانسته باشد به اين آسانى ايشان را بگيرد و از قافله پنهان كند.
٣- وانگهى امام سجاد (ع) چشم به هم زدنى از ديد بانوان بنىهاشم دور نبود. زيرا وى باقيمانده لشكر حسين (ع) و باقيمانده امامت بود. او حامى بانوان بود كه به ايشان پناه مىآورند. به ويژه حضرت زينب (س) نهايت كوشش را داشتند كه از آن حضرت محافظت كنند و بارها براى محافظت ايشان، خود را در معرض قتل قرار دادند. اگر چنين چيزى درست
[١] . الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٢١٢؛ تذكرة الخواص، ص ٢٣٢، شيخ قرشى نوشته است كه ابن جوزى آن را در المنتظم و مرآة الزمان آورده است (ر. ك. حياة الامام، الحسين بن على (ع)، ج ٣، ص ٢٥٦).