با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٢ - در مجلس ابن زياد
حسين (ع) را آوردند و در مقابل ابن زياد گذاشتند، ديدم كه از ديوارهاى دار الاماره خون جارى است. [١]
شيخ مفيد گويد: «ابن زياد در قصر به بارعام نشست و فرمان داد كه سر مطهر امام (ع) را به نزدش آوردند. پس در حالى كه تبسمى بر لب داشت به آن نگاه مىكرد و با چوبدستى بر دندانهايش مىزد! [٢] زيد بن ارقم- مردى كهن سال- از اصحاب رسول خدا (ص) در كنار او بود. چون ديد كه با چوبدستى بر لبهايش مىزند گفت: چوبدستى را از روى آن لبها بردار. به خداى بى همتا سوگند، من فراوان ديدهام كه رسول خدا (ص) آنها را مىبوسيد.
آنگاه گريه و شيون كرد. ابن زياد گفت: خداوند چشمانت را بگرياند! آيا براى پيروزى خداوند گريه مىكنى؟ به خدا سوگند كه اگر پير و خرفت نبودى، تو را گردن مىزدم.
آنگاه زيد بن ارقم از حضورش برخاست و به خانه خويش رفت. [٣]
[١] . تاريخ ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين (ع)، تحقيق محمودى، ص ٣٦١، شماره ٢٩٩. در الصواعق المحرمة، ص ١٩٤ آمده است: «چون سر حسين (ع) را به سراى ابن زياد آوردند، از ديوارهايش خون جارى شد». در ذخائر العقبى، ص ١٠ اين مطلب از مروان (ابو لبابه درّاق، غلام عايشه، همسر پيامبر (ص) و به قولى غلام هند دختر مهلب) از دربان ابن زياد نقل شده است.
[٢] . نقل مىشود كه آن ملعون سر را به روى دست گرفت و به آن نگاه مىكرد. ناگهان دستش لرزيد و سر راروى ران گذاشت. قطرهاى از خون گلوى مبارك حضرت بر لباس او چكيد و آن را سوراخ كرد. تا به ران او رسيد به يك زخم بدخيم تبديل شد. هر چه معالجه كرد سود نبخشيد و بوى گند عفونت زخم آنقدر زياد شد كه او مجبور بود هميشه مشك به همراه داشته باشد، تا آنكه هلاكت يافت»! (ر. ك. معالى السبطين، ج ٢، ص ٦٥).
[٣] . الارشاد، ج ٢، ص ١١٤؛ و ر. ك. تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٢٦. در اين كتاب آمده است: ابوحنيف گفت: سليمان بن ابى راشد به نقل از حميد بن مسلم گفت: «عمر سعد مرا فرا خواند و نزد خانوادهاش فرستاد تا پيروزى خدا و سلامتى او را به آنان مژده دهم. من رفتم و خبر را به آنها رساندم. آنگاه بر ابن زياد وارد شدم ديدم كه به بارعام نشسته و گروههاى مردم نزد وى مىآيند. من نيز با يكى از اين گروهها وارد شدم و ديدم كه سر حسين (ع) در مقابل او گذاشته است و او با چوبدستى بر دندانهاى آن حضرت مىزند.
چون زيد بن ارقم ديد كه او دست برنمىدارد گفت: آن چوب را از روى دندانها بردار ... چون بيرون رفت شنيدم كه مردم مىگويند: به خدا سوگند زيد بن ارقم سخنى گفت كه اگر ابن زياد بشنود او را مىكشد! گفتم: مگر چه گفت؟ گفتند: هنگام عبور از كنار ما گفت: بردهاى بر ديگر بردگان حكومت مىكند و آنان را چون كالاى خويش مىداند. اى گروه عرب! از امروز به بعد شما بردهايد. فرزند فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امارت داريد؛ و او نيكانتان را مىكشد و شرورهايتان را به بردگى مىگيرد! آيا تن به ذلت دادهايد؟ خاك بر سر آنان كه تن به ذلت مىدهند». نيز ر. ك. البدايه و النهايه، ج ٨، ص ١٩٢، مآثر الانافه فى معالم الخلافه، ج ١، ص ١١٩؛ عبرات المصطفين، ج ٢، ص ٢٠٠؛ الخطط المقريزيه، ج ٢، ص ٢٨٩.