با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٣ - داستان راهب قنسرين
شيخ عباس قمى مىنويسد: من در بازگشت از زيارت بيت اللّه الحرام در سال ١٣٤٢ ه اين بارگاه شريف را زيارت كردهام. ساختمان بارگاه شريف را ديدم كه از سنگهاى بزرگ، در نهايب اتقان و استحكام بنا شده بود. ولى متأسفانه بر اثر جنگهايى كه در حلب اتفاق افتاد بنايش ويران شده و اينك مخروبهاى است كه سقفش روى ديوارها فرود آمده و به ويرانهاى تهى تبديل شده است. [١]
٧- مشهد الرأس در عسقلان
شيخ عباس قمى گويد: درباره بارگاه سر شريف در عسقلان در برخى كتابها [٢] آمده كه مشهور است. [٣]
داستان راهب قنسرين
نطنزى در الخصائص گويد: چون سر امام حسين (ع) را در منزلگاهى به نام قنسرين فرود آوردند، راهبى از صومعهاش به سر نگاه كرد و ديد كه نورى از دهانش بيرون مىآيد و به آسمان بالا مىرود! او ده هزار درهم آورد و سر را گرفت و به صومعهاش برد. آنگاه صداى ناشناسى را شنيد كه مىگفت: خوشا به حالت! و خوشا به حال كسى كه حرمت او را بشناسد!
راهب سر بلند كرد و گفت: پروردگارا تو را به حق عيسى، امر فرما تا اين سر با من سخن بگويد. آنگاه سر به سخن در آمد و گفت: اى راهب! چه مىخواهى؟ گفت: تو كيستى؟
گفت: من فرزند محمد مصطفايم! من فرزند على مرتضايم! من فرزند فاطمه زهرايم! من كشته شده در كربلايم! منم مظلوم! منم عطشان! و ساكت شد.
راهب صورت به صورتش گذاشت و گفت: صورت از صورت تو بر نمىدارم، تا بگويى كه در قيامت از من شفاعت مىكنى! سر به سخن در آمد و گفت: به دين جدّم محمد (ص) درآى.
[١] . نفس المهموم، ص ٦٧٨.
[٢] . منظورش مشكاة الادب ناصرى است در حاشيه نيز گويد: ر. ك. ناسخ التواريخ، ج ٣، ص ١٩٤.
[٣] . نفس المهموم، ص ٤٢٨.