با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٣ - (٢) ٢ - داستان راهب و سر مقدس!
و بر روى ديگرش نوشته بود: «ستمگران خواهند دانست كه به چه جايى باز خواهند گرديد». پس آن را درون «نهر بردى» [١] انداختند. [٢]
خوارزمى نيز نظير همين قصه را نقل كرده است؛ آنجا كه مىگويد: «نقل شده است كه چون سر حسين (ع) را به شام مىبردند، شب فرا رسيد و آنان نزد مردى يهودى فرود آمدند. پس از آنكه نوشيدند و مست كردند، به او گفتند: سر حسين نزد ماست! گفت:
نشانم بدهيد. آنها سر را در حالى كه از آن نورى به آسمان مىتابيد نشانش دادند. يهودى شگفت زده شد و از آنها خواست كه سر را به او امانت دهند و آنان نيز دادند. يهودى- كه سر را به آن حال ديده بود- خطاب به آن گفت: نزد جدّت از من شفاعت كن. پس خداوند سر را به سخن آورد و گفت: شفاعت جدّ من مسلمانان را شامل مىشود و تو مسلمان نيستى!
يهودى خويشاوندانش را گرد آورد. سپس سر را گرفت و درون طشتى نهاد و رويش گلاب ريخت و ميان آن كافور و مشك و عنبر ريخت. سپس به فرزندان و نزديكانش گفت:
اين سر فرزند دختر محمد (ص) است.
سپس گفت: افسوس كه جدّت نيست تا به دست او اسلام بياورم. افسوس! تو زنده نيستى تا به دست تو اسلام بياورم و در ركابت بجنگم! اگر اينك اسلام بياورم آيا در قيامت از من شفاعت مىكنى؟
خداوند سر را به سخن آورد، به طورى كه با زبان رسا گفت: اگر مسلمان شوى من از تو شفاعت مىكنم. اين جمله را سه بار گفت و خاموش شد. پس مرد يهودى و نزديكانش مسلمان شدند!
خوارزمى گويد: شايد اين مرد يهودى راهب قنسرين بوده است، چرا كه او به دست
[١] . نهرى است در دمشق كه از زبدانى سر چشمه مىگيرد.
[٢] . تذكرة الخواص، ص ٢٣٦- ٢٣٧. قطب راوندى نيز با اندكى اختلاف همين روايت را نقل كرده است، اما مكان وقوعش را ننوشته و گفته است كه امير كاروان عمر سعد بود! (ر. ك. الخرائج و الجرائح، ج ٢، ص ٥٧٧- ٥٨٠، شماره ٢) شيخ عباس قمى گفته است: «مىگويم: آنچه از تواريخ و سيرهها برمىآيد اين است كه عمر سعد با كسانى كه به شام رفتند همراه نبود؛ و بسيار بعيد است كه با آنها بوده باشد». (نفس المهموم، ص ٤٢٤).