با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٢ - سرنوشت يكى از غارتكنندگان ديگر
سرنوشت يكى از غارتكنندگان ديگر
مردى را ديدند بى دست و پا و كور؛ كه مىگفت: خدايا مرا از آتش رهايى بخش. به او گفتند: تو كيفر شدهاى، پس چرا از خداوند رهايى از آتش را مىخواهى؟ گفت: من با كسانى كه با حسين بن على (ع) در كربلا جنگيدند، همراه بودم. چون كشته شد، ديدم كه شلوارى با بندى نيكو به تن دارد. اين هنگامى بود كه مردم او را غارت كرده بودند.
درصدد كندن بند برآمدم. حضرت دست راست را بلند كرد و روى آن گذاشت. من كه نتوانستم آن را بازپس بزنم، دست را قطع كردم. بار ديگر درصدد كندن برآمدم. دست چپش را بلند كرد و روى آن گذاشت من كه نتوانستم آن را بازپس بزنم، دست چپ را نيز قطع كردم. آنگاه درصدد كندن شلوار برآمدم؛ كه صداى زلزله شنيدم و ترسيدم و باز گشتم. پس خداوند خواب را بر من چيره ساخت و در ميان كشتگان خوابيدم. در خواب ديدم كه گويى پيامبر، محمد (ص)، همراه على، فاطمه و حسن (ع) آمدند و سر حسين (ع) را گرفتند. فاطمه آن را بوسيد و گفت: فرزندم، تو را كشتند، خدا آنان را بكشد. گويى كه با اشاره به من مىفرمود: سرم را شمر و دستانم را اين شخص خوابيده بريدهاند.
فاطمه گفت: خداوند دستها و پاهايت را قطع و چشمانت را كور كند و تو را به آتش داخل كند. من بيدار شدم، در حالى كه چيزى را نمىديدم. آنگاه دست و پايم از من جدا شد و از نفرينش تنها آتش مانده است. [١]
[١] . مقتل الحسين (ع)، خوارزمى، ج ٢، ص ١١٥. در اللهوف، ص ١٨٣ آمده است: ابن رباح گويد: مردى نابينا از شاهدان قتل حسين (ع) را ديدم چون از علت نابينايى او پرسيدند گفت: من يكى از ده نفرى بودم كه حسين (ع) را به قتل رساندند، ولى نه نيزه و شمشيرى زدم و نه تيرى انداختم. پس از كشته شدن حسين (ع) به خانه آمدم نماز عشا را خواندم و خوابيدم. در عالم خواب ديدم كه كسى به سراغ من آمد و گفت: رسول خدا (ص) را اجابت كن، گفتم: مرا با او چه كار؟ اما او گريبانم را گرفت و مرا نزد آن حضرت برد. ديدم كه رسول خدا (ص) در بيابانى نشسته، آستينها را بالا زده و كاردى به دست دارد. فرشتهاى نيز مقابل او ايستاده است و با شمشير آتشين خود نُه يار مرا مىكشد. هر ضربهاى كه به آنها مىزد، سراسر وجودشان آتش مىشد. من نزديك شدم و در حضور حضرت (ع) زانو زدم و گفتم: السلام عليك يا رسول الله. اما حضرت پاسخم را نداد و پس از درنگى طولانى، سر را بلند كرد و فرمود: اى دشمن خدا! حرمتم را شكستى! خاندانم را كشتى! حقّ مرا رعايت نكردى و كردى آنچه كردى! گفتم: اى رسول خدا! به خدا سوگند، من نه ضربت شمشيرى و نه زخم نيزهاى زدم و نه تيرى افكندم. فرمود: راست مىگويى، ليكن بر سياهى لشكر افزودى، پيش بيا! من پيش رفتم و طشتى پرخون ديدم! حضرت فرمود: اين خون فرزندم حسين (ع) است!؛ و از آن خون بر چشمانم كشيد. من از خواب بيدار شدم و تا اين ساعت چيزى نمىبينم!».