با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٣ - دفن امام(ع) و ديگر شهيدان(ع)
فاطمه زهرا (س)، به خاطر يارى نكردن فرزندشان چه بهانهاى داريد؟ شما در ركابش شمشير و نيزهاى نزديد و تيرى پرتاب نكرديد!
گفتند: ما از بنى اميّه مىترسيم!
آنان خوار و ذليل شدند و پشيمانى هم ديگر به حالشان سودى نداشت. زنان پيرامون مردان به حركت در آمدند و گفتند: اگر يارى فرزندان پيامبر از دست شما رفت، و جان فدا كردن در راه صاحبان خصلتهاى علوى نصيب شما نگشت، اينك برخيزيد و نزد پيكرهاى پاكشان برويد و آنها را به خاك بسپاريد. ابن سعد ملعون جنازههاى سپاهيان خودش را به خاك سپرده است شما نيز برويد و پيكرهاى خاندان رسول (ص) را به خاك بسپاريد و اين لكه ننگ را از دامانتان پاك كنيد. اگر اعراب از شما بپرسند، در حالى كه فرزند پيامبر (ص) در نزديكى شما فرود آمده بود، چرا يارىاش نكرديد، چه پاسخى داريد؟ پس برخيزيد مقدارى از اين آلودگى را از خود پاك كنيد! گفتند: چنين مىكنيم.
آنگاه به معركه رفتند و نخستين همّتشان اين بود كه ابتدا پيكر حسين (ع) و سپس ديگران را دفن كنند. آنان به پيكرهاى افتاده در ميدان نگاه كردند ولى پيكر امام (ع) را نشناختند. چرا كه سر نداشتند و آفتاب تغييرشان داده بود. در همين حال سوارى به آنان نزديك شد و چون به آنها رسيد گفت: چه مىكنيد؟
گفتند: آمدهايم تا پيكر حسين (ع) و فرزندان و يارانش را به خاك بسپاريم. اما پيكر آن حضرت را نمىشناسيم!
چون اين را شنيد به آه و ناله افتاد و فرياد زد: وا أبتاه، وا ابا عبداللّه! اى كاش بودى و مىديدى كه اسير و خوار گشتهام!
آنگاه گفت: من شما را راهنمايى مىكنم. سپس از اسب فرود آمد و در ميان كشتگان قدم مىزد كه ناگهان چشم او به پيكر حسين (ع) افتاد و آن را در آغوش كشيد. حضرت گريه مىكرد و مىگفت: پدر جانم، قتل تو چشم شماتت كنندگان را روشن كرد! پدر جان با قتل تو بنى اميه شادمان شدند! پدر جان! پس از تو اندوه ما طولانى شد! پدر جان، پس از تو گرفتارى ما بسيار گشت!