با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٧ - امام سجاد(ع) رو در روى ابن زياد
عبيد اللّه گفت: او سجع گوى است، به خدا سوگند، پدرت هم سجع گو و شاعر بود.
فرمود: زن را به سجع گفتن چه كار! مرا فراغت سجع گويى نيست! ليكن اين سخنى است كه از خاطرى اندوهناك برمى خيزد. [١]
در روايت ابن اعثم كوفى و سيد بن طاووس آمده است كه چون ابن زياد از حضرت زينب پرسيد: رفتار خداوند را با برادر و اهل بيت خويش چگونه ديدى؟ او پاسخ داد:
جز زيبايى چيزى نديدم. خداوند كشته شدن را براى اين گروه مقدر ساخت؛ و آنان به آرامگاهاى خويش رفتند. به زودى خداوند تو را با آنان در يكجا جمع خواهد كرد و درباره شما داورى خواهد نمود. بنگر تا در آن روز پيروزى از آن كيست؟ اى پسر مرجانه مادر به عزايت بنشيند. [٢]
امام سجاد (ع) رو در روى ابن زياد
شيخ مفيد گويد: چون على بن الحسين (ع) را نزد ابن زياد آوردند، گفت: تو كيستى؟
فرمود: من على بن الحسين (ع) هستم. گفت: مگر خداوند على بن الحسين (ع) را نكشت؟ فرمود: برادرى به نام على داشتم كه مردم او را كشتند. ابن زياد گفت: نه خدا او را كشت. على بن الحسين (ع) فرمود: به هنگام مرگ، خداوند جانها را مىستاند. [٣]
ابن زياد به خشم آمد و گفت: در پاسخ گفتن به من جسارت به خرج دادى؟ و همه آنچه را هم كه مىخواستى هنوز نگفتهاى! او را ببريد و گردن بزنيد.
در اين هنگام حضرت زينب (س) به او چسبيد و گفت: اى ابن زياد خونهايى كه از ما ريختهاى تو را بس است. سپس امام (ع) را در آغوش گرفت و گفت: به خدا سوگند، من از او جدا نمىشوم، اگر او را مىكشى مرا نيز با او بكش!
[١] . تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٣٧؛ و ر. ك. الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٢٩٧؛ جواهر المطالب فى مناقب الامام على بن ابى طالب، ج ٢، ص ٢٩٢.
[٢] . الفتوح، ج ٥، ص ١٤٢؛ و ر. ك. اللهوف، ص ٢٠١؛ تهذيب الكمال، ج ٦، ص ٤٢٩، سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ٣٠٩.
[٣] . سوره زمر، آيه ٤٢.