با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨ - امام سجاد(ع) در شام
به غارت بردند و اهل و عيالش را به اسارت. من فرزند كسى هستم كه مظلومانه كشته شد و اين افتخار مرا بس است. مرگ بر شما به خاطر چيزى كه براى خود پيش فرستاديد و رأيتان زشت باد. با كدام چشم به رسول خدا نگاه مىكنيد، آن هنگامى كه به شما بگويد: «خاندانم را كشتيد و حرمتم را شكستيد. پس، از امّت من نيستيد.»
اين سخنان در حالى بر زبان امام (ع) جارى مىشد كه هنوز پيكر امام حسين (ع) در ميدان نبرد بر زمين افتاده بود! امام سجاد (ع) قصد داشت توجّه كوفيان را به بزرگترين جنايتىكه بنىاميّه مرتكب شدند جلب كند و با تمام وجود در برابر اين ادّعا كه حسين (ع) شورشى است و بر يزيد خروج كرده بايستد و پدرش را معرّفى كند كه بر خلاف تبليغات بنىاميّه او از اهل بيت نبوّت و معدن رسالت است.
امام سجاد (ع) در مجلس ابن زياد
امام (ع) را، در حالى كه به ريسمان بسته شده بود، [١] همراه اسيران اهل بيت نبوّت نزد عبيداللّه بن زياد در كوفه آوردند، آن ملعون آهنگ قتل وى كرد و ميان زينب و ابن زياد مشاجره درگرفت. حضرت خطاب به عمّهاش زينب فرمود: اى عمّه، شما ساكت باش تا من با او صحبت كنم. سپس خطاب به او گفت: اى ابن زياد آيا مرا به مرگ تهديد مىكنى؟
آيا نمىدانى كه كشته شدن عادت ماست و خداوند كرامت شهادت را به ما ارزانى داشته است؟». [٢] و با اين منطق در مقابل تفرعُن و تكبّر و سركشى ابن زياد ايستاد.
امام سجاد (ع) در شام
يزيدبن معاويه خطيبش را فراخواند و از او خواست كه منبر رود. خطيب بالارفت و از امام حسين (ع) بدگويى كرد و هر چه توانست به اميرمؤمنان، على (ع) بد گفت. امام سجاد (ع)
[١] . خوارزمى در مقتل الحسين (ع) (ج ٢، ص ٤٥) مىنويسد: آن قوم حرم رسول اللّه (ص) را همانند اسيرانپيش راندند تا به كوفه رساندند. در حالى كه على بن الحسين بيمار را به كند و زنجير بسته بودند و بيمارى او را ضعيف كرده بود.
[٢] . ر. ك. اللهوف، ص ٢٠٢.