با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٠ - سرنوشت كسانى كه بر پيكر امام(ع) اسب تازاندند
پروردگارا گرماى آهن را به او بچشان! منهال گفت: هنگام حضور مختار در كوفه نزد وى رفتم و او را بيرون از خانهاش ملاقات كردم. گفت: اى منهال، آيا نمىخواهى در اين حكومت با ما شريك شوى؟ من به اطلاعش رساندم كه در مكّه سكونت دارم. او رفت تا به الكناس رسيد و در آنجا ايستاد. گويى چشم به راه بود. ديرى نگذشت كه مردم آمدند و گفتند: اى امير، مژده باد شما را كه حرمله دستگير شد. چون او را آوردند، گفت: خدايت لعنت كناد. سپاس خداوندى را كه مرا بر تو چيرگى بخشيد. پس گفت: قصاب! قصاب! چون قصاب آوردند فرمان داد كه دست و پايش را ببرد. سپس گفت: آتش! آتش! چون آتش و هيزم آوردند، او را سوزاند ... [١]
سرنوشت بجدل بن سليم
وى از كسانى بود كه امام (ع) را غارت كردند. او را نزد مختار آوردند و گفتند كه وى انگشت امام (ع) را بريده و انگشترش را غارت كرده است! فرمان داد كه دست و پايش را بريدند؛ و آنقدر خون از بدنش رفت كه مرد. [٢]
سرنوشت كسانى كه بر پيكر امام (ع) اسب تازاندند
موسى بن عامر گفت: مختار نخست از كسانى كه بر پيكر امام (ع) اسب تازانده بودند آغاز كرد. آنان را به پشت خواباند و چهارميخشان كرد. سپس آنقدر اسب بر آنها تازاند كه قطعه قطعه شدند. سپس آنها را آتش زد. آنگاه دو مرد را كه در خون عبدالرحمن بن عقيل و غارت وى شركت داشتند، در جبّانه دستگير كرد و آنها را گردن زد و با آتش سوزاند. سپس مالك بن بشير [٣] را حاضر كرد و او را در بازار كشت. [٤]
[١] . ذوب النضار، ص ١٢١.
[٢] . همان، ص ١٢٣.
[٣] . ديگر منابع تاريخى از او با نام مالك بن نسر ياد كردهاند؛ و او كسى است كه شب كلاه خز امام را به غارت برد. نقل شده است كه دستانش خشك شد و پيوسته با بدترين حال زندگى مىكرد تا مرد. (ر. ك. مقتل الحسين (ع)، خوارزمى، ج ٢، ص ٣٤).
[٤] . ذوب النضار، ص ١١٨.