با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٢ - (٢) ٢ - داستان راهب و سر مقدس!
بود و راهبى در آن به سر مىبرد. طبق معمول سر را بيرون آوردند. آن را بر نيزه كردند و طبق معمول نگهبانان سرگرم نگاهبانى شدند و نيزه را به صومعه تكيه دادند.
نيمه شب مرد راهب ديد كه نورى از محل سر به سوى آسمان مىتابد. پس نزد آن گروه رفت و پرسيد: شما كه هستيد؟
گفتند: ما مأموران ابن زياد هستيم.
گفت: اين سر از كيست؟
گفتند: سر حسين بن على بن ابى طالب، فرزند فاطمه، دختر رسول خدا (ص)!
گفت: پيامبرتان؟
گفتند: آرى
گفت: چه بد مردمى هستيد شما! اگر مسيح پسرى داشت، او را در كاسه چشم خود نگه مىداشتيم! سپس گفت: از شما تقاضايى دارم.
گفتند: چه تقاضايى؟
گفت: ده هزار دينار دارم. آن را بگيريد و امشب سر را به من بدهيد و هنگام حركت پس بگيريد.
گفتند: موافقيم زيانى ندارد!
پس سر را به او دادند و او دينارها را به آنان داد. راهب سر را گرفت و آن را شستشو داد و خوشبو كرد. سپس آن را بر زانو گذاشت و نشست و همه شب را گريه كرد. بامدادان گفت: اى سر، من تنها مسؤول خويشتنم و من گواهى مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست و جدّ تو، محمد، رسول خدا است و خداى را گواه مىگيرم كه من غلام و بنده تو هستم.
سپس از صومعه و آنچه در آن بود دست كشيد و به خدمت اهل بيت (ع) در آمد. ابن هشام در سيره گفته است: آنها سر را گرفتند و حركت كردند. چون به نزديكى دمشق رسيدند، به يكديگر گفتند: بياييد تا دينارها را با هم تقسيم كنيم، مبادا كه يزيد آنها را ببيند و از ما بستاند!
كيسهها را برداشتند و باز كردند و ديدند كه دينارها تبديل به سفال شده است. در يك روى سكه نوشته بود: «گمان مبر كه خداوند از آنچه ستمگران مىكنند غافل است»؛