با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦ - ادامه رسالت تبليغى در دمشق
وارد سازند. يزيد مىخواست از اين حالت بر ضدّ اهل بيت بهرهبردارى كند، امّا حضرت زينب (س) رسالت جاودانه خويش را انجام داد و در همان مجلس برخاست و گريبان چاك كرد و با صدايى اندوهگين و جانسوز فرياد برآورد: يا حسين! يا حبيب مصطفى! يا فرزند فاطمه زهرا! راوى مىگويد همه حاضران در مجلس گريستند در حالى كه يزيد ساكت بود. [١]
شيخ صدوق از فاطمه دختر على (ع) [٢] نقل مىكند كه گفت: «هنگامى كه ما را در حضور يزيدبن معاويه نشاندند نخست دلش به حال ما سوخت و با ما مهربانى كرد. سپس مردى سرخ گون از اهل شام برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان! اين دخترك را به من ده تا خدمتكارم باشد. منكه دختركى خوبروى بودم به وحشت افتادم و ترسيدم وگمان بردم كه او چنين مىكند. در نتيجه جامه خواهرم را كه از من بزرگتر و داناتر بود گرفتم؛ و او گفت به خدا دروغ گفتى و ملعون شدى، اين حق را نه تو دارى نه او. يزيد به خشم آمد و گفت تو دروغ گفتى به خدا سوگند اگر بخواهم اين كار را انجام مىدهم! خواهرم گفت: نه به خدا سوگند، خداوند چنين حقّى را به تو نداده است مگر اينكه از دينما خارج شوى و به دين ديگرى درآيى.
يزيد به خشم آمد و گفت: با من چنين برخورد مىكنى؟ كسانى كه از دين خارج شدند پدر و برادرت بودند. فرمود: تو و جدّت و پدرت با دين خدا و دين پدرم و برادرم و جدّم هدايت يافتيد. گفت: دروغ گفتى اى دشمن خدا! فرمود: اميرى ظالمانه دشنام مىدهد و با قدرتش چيره مىگردد. فاطمه گويد: گويى كه آن ملعون شرم كرد و ساكت شد ...». [٣]
حضرت زينب (س) به حق يكى از بارزترين مصاديق آيه «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ» [٤] بود. وى درمجالس حاكمان ستمگر از هيچكس نترسيد و هدف او انجام رسالت بزرگش به نيكوترين وجه بود. او موفّق شد رسالتهاى الهى را به
[١] . اللهوف، ص ٢١٣ و به نقل از آن نفس المهموم، ص ٤٤٢.
[٢] . مزّى مىگويد: فاطمه دختر على بن ابى طالب قرشيه هاشميه، همان فاطمه صغرى است كه در سال ١١٧ ه. ق درگذشت. (ر. ك. تهذيب الكمال، ج ٣٥، ص ٢٦١، شماره ٧٩٠٣).
[٣] . امالى صدوق، ص ١٣٩، مجلس ٣١، ح ٢؛ الارشاد، ج ٢، ص ١٢١.
[٤] . سوره احزاب، آيه ٣٩: كسانى كه رسالتهاى خدا را تبليغ مىكنند و از او مىترسند و از هيچ كس جزخداوند بيم ندارند.