با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٥ - قتل پسران مسلم
غلام شمشيرش را حمايل كرد و همراهشان به راه افتاد و پيشاپيش آنها حركت مىكرد. پس از طى اندكى مسافت، يكى از دو برادر گفت: سياهى تو چقدر شبيه سياهى بلال، مؤذّن رسول خدا (ص) است!
گفت: اربابم فرمان داده شما را بكشم، شما كه هستيد؟
گفتند: اى سياه ما از خاندان پيامبرت محمد (ص) هستيم. از زندان عبيد اللّه بن زياد گريختيم، اين پيره زن ما را ميهمان كرد و اربابت مىخواهد ما را بكشد!
سياه به پاى آن دو افتاد و آنها را مىبوسيد و مىگفت: جانم فدايتان باد، اى خاندان پيامبر برگزيده! به خدا سوگند كارى نخواهم كرد كه محمد (ص) در قيامت با من دشمنى كند.
آنگاه شمشيرش را به كنارى افكند و خود را به فرات انداخت و به سوى ديگر رفت.
اربابش فرياد زد، اى غلام، از من سر پيچى كردى!
گفت: مولاى من، من تا هنگامى فرمانبردار تو بودم كه تو نافرمانى خدا نمىكردى، حال كه نافرمانى خدا كردى، من در دنيا و آخرت از تو بيزارم!
پس پسرش را صدا زد و گفت: اى پسر، من حلال و حرام دنيا را براى تو جمع مىكنم؛ و بر سر دنيا حرص خورده مىشود. اين دو جوان را بگير و بهساحل فرات ببر و گردن بزن و سرهايشان را براى من بياور تا نزد عبيد اللّه ببرم و دو هزار درهم هم جايزه بگيرم.
جوان شمشير را گرفت و پيشاپيش آن دو به راه افتاد و رفت. پس از طى اندكى مسافت يكى از نوجوانها گفت: اى جوان! من بيمناكم از اينكه با اين جوانى به دوزخ بروى!
گفت: عزيزان من شما كيستيد؟
گفتند: از خاندان پيامبرت هستيم كه پدرت مىخواهد ما را بكشد.
جوان خود را بر روى پاهاى آن دو افكند و همان حرفهاى غلام سياه را تكرار كرد.
شمشير را به كنارى انداخت و خود را در فرات افكند و عبور كرد؛ پدرش فرياد زد: اى پسر، نافرمانى كردى!
گفت: اگر خداى را فرمان ببرم و از تو نافرمانى كنم براى من محبوبتر از آن است كه خدا را نافرمانى و از تو اطاعت كنم.