با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٧ - قتل پسران مسلم
مرد رفت و سرها را نزد عبيد اللّه برد. در حالى كه وى بر تخت خويش نشسته بود و چوب خيزران در دست داشت. چون سرها را مقابل او گذاشت، نگاهى به آنها انداخت و سه مرتبه بلند شد و نشست؛ و سپس گفت: واى بر تو، كجا دستگيرشان كردى؟
گفت: يكى از پيره زنهاى ما آن دو را مهمان كرده بود.
گفت: احترام ميهمان را نگه نداشتى؟
گفت: نه.
گفت: به تو چه گفتند؟
گفت: گفتند: اى مرد ما را به بازار ببر و بفروش و از بهاى ما سود ببر، ما نمىخواهيم كه در قيامت محمد (ص) با تو دشمنى كند.
گفت: تو چه گفتى؟
گفت: گفتم: نه! من بايد شما را بكشم و سرهاتان را نزد عبيد اللّه ببرم و دوهزار درهم جايزه بگيرم.
پرسيد: و آنها چه گفتند؟
گفت: گفتند: ما را نزد عبيد اللّه بن زياد ببر تا خود درباره ما حكم كند!
پرسيد: تو چه گفتى؟
گفت: گفتم: راهى جز تقرّب جستن با خون شما براى من وجود ندارد.
گفت: اگر تو آنها را زنده نزد من مىآوردى، من جايزه را دو برابر مىكردم و به تو چهار هزار درهم جايزه مىدادم!
گفت: براى نزديكى جستن به تو، راهى جز اين نداشتم.
پرسيد: ديگر به تو چه گفتند؟
گفت: گفتند: احترام خويشاوندى ما را با رسول خدا (ص) نگهدار!
پرسيد: تو چه گفتى؟
گفتم: شما با رسول خدا قرابتى نداريد.
گفت: واى بر تو، بعد چه گفتند؟
گفتند: اى مرد بر خردسالى ما رحم كن.