با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٤ - (٢) ٢ - داستان راهب و سر مقدس!
امام حسين (ع) اسلام آورد و ياد او در اشعار آمده است؛ و جوهرى و جرجانى در مرثيههاى امام حسين (ع) از او ياد كردهاند. چنان كه در جاى خود خواهد آمد، ان شاء اللّه.»
از ديدگاه ما هيچ منعى ندارد كه داستان راهب يهودى يا نصرانى تكرار شده باشد؛ و اين واقعه در چند منزلگاه روى داده باشد. چنان كه دليلى براى منحصر ساختن آن در منزلگاهى واحد و با راهبى واحد، وجود ندارد. زيرا مىدانيم راههايى كه شهرهاى بزرگ را به هم متصل مىكرد، پر از صومعه و دير بود!
سيد هاشم بحرانى به نقل از طريحى مىنويسد: افرادى ثقه از ابو سعيد شامى نقل كردهاند كه گفت: روزى با آن گروه فرومايهاى كه سر حسين (ع) و اسيران را به شام مىبردند همراه بودم. چون به دير مسيحيان رسيدند، شنيدند كه نصر خزاعى لشكرى گرد آورده و قصد دارد كه نيمه شب به آنها حمله كند. پهلوانان را بكشد و شجاعان را به خاك افكند و سرها و اسيران را بگيرد. از آنجا كه دشمن توان چيره شدن به دير را نداشت، فرماندهان توافق كردند كه شب را به آنجا پناه ببرند.
پس شمر همراه يارانش به در دير رفت و با صداى بلند ساكنان آنجا را صدا زد. كشيش بزرگ آمد و با ديدن لشكر گفت: شما كه هستيد و چه مىخواهيد؟ شمر گفت: ما از لشكر عبيد الله بن زياد هستيم و از عراق به شام مىرويم.
گفت: به چه منظور؟
گفت: شخصى در عراق ياغىگرى مىكرد و بر يزيد شوريد و لشكر گرد آورد. يزيد نيز لشكرى گران مهيا ساخت و او را كشتند. اينها سرهايشان است و اين زنان اسيرانشان!
كشيش نگاهى به سر حسين (ع) انداخت و ديد كه از آن نور مىتابد و پرتوش به آسمان مىرسد. پس هيبت آن سر در دلش افتاد.
گفت: دير ما گنجايش شما را ندارد. سرها و اسيران را داخل بياوريد و خود از بيرون مواظب باشيد. اگر دشمنى به شما حمله كرد با او بجنگيد و نگران اسيران و سرها نباشيد.
آنان سخن صاحب دير را پسنديدند و گفتند: نظر خوبى است!
آنگاه سر حسين (ع) را درون صندوقى گذاشتند و آن را قفل كردند و به همراه زنان و زين العابدين (ع) به داخل دير فرستادند؛ و صاحب دير آنان را در جايى مناسب سكنى داد.