با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٢ - قتل پسران مسلم
زندانبانهايش را فرا خواند و گفت: اين دو نوجوان را نزد خود نگاه دار، از غذاى خوب و آب خنك خبرى نباشد و آنها را به زندانى تنگ و تاريك بينداز!
آن دو نوجوان روزها روزه مىگرفتند و چون شب فرا مىرسيد دو قرصنان و كوزهاى آب برايشان مىآوردند! چون يك سال بر آن دو گذشت، يكى به ديگرى گفت: برادر جان، زندان ما به درازا كشيد و دور نيست كه عمر ما تباه گردد و بدنهايمان بپوسد. چون پير مرد آمد ما را به او معرفى كن و به حق محمد (ص) او را سوگند ده، شايد غذا و آب بيشترى به ما بدهد!
چون شب فرا رسيد، پيرمرد با دو قرص نان جو و كوزهاى آب آمد.
برادر كوچك گفت: اى پيرمرد، آيا محمد (ص) را مىشناسى؟
گفت: مىشود محمد (ص) را نشناسم، در حالى كه او پيامبر من است؟
گفت: آيا جعفر بن ابى طالب را مىشناسى؟
گفت: چگونه جعفر را نمىشناسم، در حالى كه خداوند به او دو بال داده است كه در بهشت پرواز مىكند.
گفت: آيا على بن ابى طالب را مىشناسى؟
گفت: چگونه على را نمىشناسم و حال آنكه او پسر عمو و برادر پيامبر من است!
گفت: اى شيخ، ما از خاندان پيامبر تو، محمد (ص) هستيم، ما از فرزندان مسلم بن عقيل بن ابى طالبيم كه اينك در دست تو اسيريم. از تو غذا و آب خنك مىخواهيم نمىدهى و زندان را بر ما سخت گرفتهاى!
پيرمرد خود را بر پاى آن دو افكند و گفت: جانم به فداى شما باد، اى خاندان پيامبر برگزيده خدا! اينك در زندان بر روى شما باز است. هر كجا مىخواهيد برويد!
چون شب فرا رسيد، دو قرص نان جو و كوزهاى آب برايشان آورد و آن دو را به راه رساند و گفت: عزيزانم شبها حركت كنيد و روز پنهان شويد تا آنكه خداوند برايتان چارهاى كند.
آن دو نوجوان چنين كردند. چون شب فرا رسيد به در خانه پيره زنى رفتند و گفتند:
اى پيرزن، ما خردساليم و غريب، جوانيم و راه را نمىدانيم. شب فرا رسيده است تاريكى شب ما را ميهمان كن و چون بامداد فرا رسيد، به راه خود مىرويم!