با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٦ - ٣ - زيارت سر مقدس توسط پيامبران و فرشتگان
عروة الوثقى! منم شهيد كربلا! منم مظلوم كربلا! منم كشته كربلا! منم تشنه كربلا! منم آب نخورده كربلا! منم هتك شده در كربلا!
راوى گويد: صاحب دير پس از شنيدن اين سخنان از سر حسين (ع)، شاگردان و مريدانش را جمع كرد و داستان را برايشان باز گفت. آنان كه هفتاد تن بودند گريه و زارى سر دادند و ناله كردند. عمامهها را از سر افكندند و گريبانها را چاك دادند و نزد سرور و مولايمان على بن الحسين (ع)، زين العابدين آمدند و زنّار را بريدند و ناقوس را شكستند! از كارهاى يهود و نصارا دورى كردند و به دست آن حضرت اسلام آوردند؛ و گفتند: اى فرزند رسول خدا (ص)! فرمان بدهيد تا به سوى اين قوم كافر برويم و با آنان بجنگيم، زنگار از دل بزداييم و انتقام سرورمان را بگيريم!
امام (ع) به آنان فرمود: اين كار را مكنيد، چرا كه خداوند عزيز و توانا به زودى از آنان انتقام مىگيرد. پس صاحبان دير از اقدام به جنگ منصرف شدند. [١]
٣- زيارت سر مقدس توسط پيامبران و فرشتگان
سيد بن طاووس گويد: «ابن لهيعه و ديگران روايتى نقل كردهاند كه ما به اندازه نياز از آن نقل مىكنيم. گويد: سرگرم طواف كعبه بودم كه شنيدم مردى مىگويد: خدايا مرا ببخش هر چند مىدانم كه نمىبخشى! گفتم: اى بنده خدا، از خدا بترس و چنين سخنى مگو! چرا كه اگر گناهانت به اندازه قطرههاى باران و برگ درختان باشد و تو از خداوند درخواست بخشش كنى، بر تو مىبخشد؛ چرا كه او بخشنده و مهربان است!
گفت: بيا تا داستانم را برايت نقل كنم. چون رفتم، گفت: بدان كه ما پنجاه تن بوديم و سر حسين (ع) را به شام مىبرديم. چون شب مىشد سر را درون تابوتى مىگذاشتيم و پيرامون آن شراب مىخورديم. شبى را همراهانم خوردند و مست كردند ولى من ننوشيدم.
چون شب تاريك شد، صداى رعدى شنيدم و نورى شديد به چشمم خورد. در اين هنگام
[١] . مدينة المعاجز، ج ٤، ص ١٢٦.