با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٤ - قتل پسران مسلم
گفت: من مأمورم و معذور! در را باز كن تا نفس راحتى بكشم، چون بامداد فرا رسيد، درباره راه جست و جوى آنان خواهم انديشيد.
زن در را باز كرد و براى او آب و غذا آورد. او خورد و آشاميد. پاسى از شب گذشته صداى خرناس جوانها را شنيد و مانند شتر مست به هيجان آمد و مانند گاو نر صدا مىداد. با كف دست ديوارهاى خانه را لمس مىكرد تا آنكه دستش به بدن برادر كوچك خورد.
جوان گفت: كيستى؟ گفت: من صاحب خانهام، شما كيستيد؟
برادر كوچك، برادر بزرگ را تكان داد و گفت: عزيزم برخيز، به خدا سوگند به همان مشكلى كه بيم آن را داشتيم برخورديم
پرسيد: شما كيستيد؟
گفتند: اى مرد، اگر راستش را بگوييم در امانيم؟
گفت: آرى
گفتند: امان خدا و امان رسول او و پيمان خدا و رسولش؟
گفت: آرى
گفتند: محمد بن عبدالله نيز بر آن گواه باشد؟
گفت: آرى!
گفتند: خداوند گواه گفتار ما است؟
گفت: آرى!
گفتند: اى مرد ما از خاندان پيامبرت هستيم و از زندان عبيد اللّه از بيم قتل گريختهايم!
گفت: از مرگ گريختيد، ولى با پاى خود به سوى آن آمديد! خداى را سپاس كه مرا بر شما پيروزى داد!
پس برخاست و شانههاى آن دو را بست و آنها شب را با شانه بسته به سر بردند.
چون سپيده سر زد غلام سياهش به نام فليح را خواست و گفت: اين دو جوان را ببر و در كنار فرات گردن بزن؛ و سرهايشان را براى من بياور تا نزد عبيد اللّه بن زياد ببرم و دو هزار درهم جايزه بگيرم.