با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٤ - قيام عبد الله بن عفيف ازدى
آنان به كار خود ادامه دادند تا دستگيرش كردند. سپس جندب بن عبداللّه ازدى [١]، صحابى
[١] . ذهبى گويد: او جندب بن عبداللّه است و گفته مىشود: جندب بن كعب، ابو عبداللّه ازدى، صحابىپيامبر (ص) و به او جندب الخير نيز مىگويند. او كسى است كه مشعوذ را به قتل رساند. خالد حذّاء به نقل از ابوعثمان هندى گويد: جادوگرى نزد امير، وليد بن عقبه سرگرم نمايش بود. او شمشيرش را مىگرفت و خودش را سر مىبريد و هيچ زيانى به او نمىرسيد. آنگاه جندب برخاست و شمشير را گرفت و او را گردن زد، و اين آيه شريفه را خواند: «أَفَتَأتونَ السّحرَ وَ أَنتُم تُبصِرون» (آيا جادو مىكنند و شما نظاره مىكنيد). (سير اعلام النبلاء، ج ٣، ص ١٧٥- ١٧٦، شماره ٣١). شيخ مفيد گويد: سيره نويسان نقل كردهاند كه جندب بن عبداللّه ازدى گفت: من در جنگهاى جمل و صفين با امام على (ع) حضور داشتم و در جنگ با كسانى كه با وى مىجنگيدند ترديد نداشتم. تا آنكه در نهروان فرود آمديم. من دچار شك شدم و گفتم: آيا بايد با قاريان و برگزيدگانمان بجنگيم؟ اين كارى است بس بزرگ! روزى ظرف آب كوچكى برداشتم و رفتم تا از صفهاى لشكر دور شدم. نيزهام را فرو بردم و سپرم را روى آن نهادم تا مرا از خورشيد حفظ كند. در همان حال كه نشسته بودم امير مؤمنان، على (ع)، آمد و فرمود: اى برادر ازدى، آيا با خود آب دارى؟ گفتم: آرى، و آن ظرف را به حضرت دادم. او رفت و از چشم من ناپديد شد. سپس در حالى كه تطهير كرده بود، بازگشت. آنگاه در سايه سپر نشست و در اين هنگام سوارى سراغ ايشان را گرفت. گفتم: اى امير مؤمنان اين سوار شما را مىجويد. فرمود: به او شاره كن. من اشاره كردم و سوار آمد. پس عرض كرد: اى امير مؤمنان دشمنان عبور كردند و از نهر گذشتند. فرمود: هرگز! آنها عبور نكردند گفت: آرى، به خدا سوگند، عبور كردند. فرمود: هرگز، نكردند! گويد در همين حال ديگرى آمد و گفت: اى امير مؤمنان، مردم عبور كردند، فرمود: هرگز، عبور نكردند! گفت: به خدا سوگند، من نيامدم مگر اينكه ديدم كه مردم از نهر گذشتند. حضرت فرمود: به خدا سوگند، نكردهاند؛ و آنجا قتلگاه و جايگاه ريخته شدن خونهايشان است! سپس برخاست و من نيز با او برخاستم. با خود گفتم: خداى را سپاس كه مرا با اين مرد آشنا كرد و كارش را به من شناساند! كار اين مرد از دو حال بيرون نيست؛ يا مردى دروغگو و بى باك است يا اينكه مردى خدايى و پيامبر شناس است. خداوندا من با تو عهدى مىكنم كه روز قيامت مرا دربارهاش باز خواست كنى. اگر من ديدم كه مردم عبور كردهاند، نخستين كسى باشم كه با او مىجنگم و نخستين كسى باشم كه با نيزه به چشم او مىزنم؛ و اگر عبور نكرده بودند، با دشمنانش پيكار مىكنم. چون به صفوف لشكر باز گشتيم، پرچمها و باروبنه را در جاى خودشان ديديم! پس دست بر پشتم نهاد و مرا پيش راند و گفت: اى برادر ازدى، آيا حقيقت برايت آشكار شد؟ گفتم: بلى يا امير مؤمنان (ع)، فرمود: برو با دشمن بجنگ. من يك تن را و پس از او يك تن ديگر را كشتم. آنگاه من و مردى با هم درگير شديم. من او را مىزدم و او مرا. آنگاه همه به جان يكديگر افتاديم؛ و يارانم مرا از ميدان بيرون بردند. سپس من بهبود يافتم و مردم [از جنگ فراغت] يافتند. (الارشاد، ج ١، ص ٣١٧- ٣١٩. و ر. ك. الكافى، ج ١، ص ١٨٠، شماره ٢؛ كنز العمال، ج ١١، ص ٢٨٩، به نقل از طبرانى در الاوسط، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ٢، ص ٢٧١؛ بحار الانوار، ج ٤١، ص ٢٨٤، شماره ٢. هنگامى كه از طريق توطئه شورا با عثمان بيعت گرديد و خلافت براى بار سوم از مير المؤمنين (ع) گرفته شد، جندب به عراق بازگشت. هر گاه كه او از فضايل و حقوق على (ع) سخن مىگفت، او را باز مىداشتند و از خود مىراندند. تا اينكه اين سخن او به وليد بن عقبه، والى وقت كوفه رسيد، او در پى وى فرستاد و به زندانش افكند، تا آنكه دربارهاش شفاعت نمودند و او آزاد شد. (ر. ك. الارشاد، ج ١، ص ٢٤١- ٢٤٣؛ امالى طوسى، ج ١، ص ٢٣٩؛ شرح ابن ابى الحديد، ج ٩، ص ٥٧).