با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٣ - قيام عبد الله بن عفيف ازدى
قبايل مضر پيش رفتند. قبايل يمنى نيز به آنها نزديك گشتند و به سختى با يكديگر پيكار كردند. چون اين خبر به ابن زياد رسيد، نزد يارانش فرستاد و آنها را به خاطر ضعف و سستى نكوهش كرد.
آنگاه نزد عمرو بن حجاج فرستاد و او را از درگيرى يمنيها آگاه ساخت؛ و شبث بن ربعى به او چنين پيغام داد: اى امير! شما ما را به انبوهترين بيشهها فرستادهاى، شتاب مكن.
گويد: مردم به شدت با يكديگر جنگيدند تا آنكه گروهى از اعراب كشته شدند و مضريها به خانه عبداللّه بن عفيف رسيدند. پس در را شكستند و به او حملهور شدند! دخترش فرياد زد: پدر جان، مردم از همان جايى كه بيم داشتى سر رسيدند. گفت:
دخترم! نگران مباش! شمشيرم را بياور و چون شمشير را به او داد، به دفاع از خود پرداخت و مىگفت:
من فرزند صاحب فضيلت، عفيف پاكيزه هستم،
پدرم پاكدامن بود، و من فرزند عامر هستم،
چه بسيار از زره داران و بى زرهان و پهلوانان شما را
من در شبيخون به خاك افكندم.
دختر او مىگفت: اى كاش من مرد بودم و در حضور تو با اين تبهكاران و قاتلان خاندان نيكان مىجنگيدم.
مردم از راست و چپ و پيش و پس بر گرد او مىچرخيدند و او باشمشير از خود دفاع مىكرد و هيچ كس نمىتوانست به او نزديك شود. هر گاه از سويى به او نزديك مىشدند، دخترش مىگفت: پدر جان از فلان سو به تو نزديك شدند! تا آنكه از هر سو هجوم آوردند و او را در حلقه محاصره قرار دادند آنگاه دخترش فرياد زد: واى از اين بيچارگى! كه پدرم را محاصره كردهاند و او هيچ ياورى كه از او كمك بگيرد ندارد.
عبداللّه در حال دفاع از خود مىگفت:
به خدا سوگند كه اگر من چشم بينا مىداشتم، شما نمىتوانستيد به من نزديك شويد.