الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٦٦ - (١٨) نمودن حال هستى واجب و ممكن
هنوز حاصل نشود كه بر آن حكم بود كه بود. پس بايد كه چون موجود خواهد شدن يكى [١] ممكنى بشود [١] [٢] و ممكنى [٣] بخود هرگز نشود [٢] كه نه از سببى آمده است، پس ممكنيش از علت بايد كه بشود، تا واجب شود كه ببود [٤] از علّت و آن آن بود [٥] كه پيوند وى با علّت تمام شود كه شرطها همه بجاى آيند و علّت علّت شود بفعل و علّت آنگاه علّت شود بفعل كه وى چنان شود كه چنان بايد بفعل تا از او [٦] معلول واجب آيد [٣].
(١- ٢) شدن بمعنى رفتن و زايل شدن.
[٣] «تنبيه- هر موجودى چون وى را از آن روى نگرى كه ذات اوست، و بهيچ چيز جز وى ننگرى، يا وى چنان بود كه واجب الوجود بود در نفس خويش، يا نه چنين بود، اگر چنين واجب الوجود بود آن چيز را هستى دايم الوجود است از ذات خويش، و اوست كه اگر هستىها بدو هستى است، و اگر ازين روى كه اعتبار كرديم واجب نبود، روا نباشد كه گويند ممتنع است بذات خويش، بعد از آنكه فرض كردى كه هست است، كه ممتنع بذات خويش هست نبود، بلى اگر شرطى ديگر با وى يار كنى، چنانكه نيستى علت وى، ممتنع شود، و اگر شرط هستى علت با وى يار كنى، واجب بود، و اگر هيچ شرط با وى يار نكنى، نه حصول علت، و نه عدم علت، وى را صفت سومى بماند، و آن صفت ممكن است. پس چنين چيز ممكن بود، و اين چيز باعتبار ذات خود، چيزى بود كه واجب نبود و ممتنع نبود، پس ازين سخن درست شد كه هر موجودى يا واجب الوجود است بذات خويش، يا ممكن الوجود است از روى ذات خود.
اشارت- هر چيز كه حق وى در نفس خويش ممكنى بود، موجود نشود از ذات خود، زيرا كه اگر موجود شود از ذات خود، ممكن است، و نيز چنين چيز، وجود او از روى ذات وى اولاتر از عدم نيست، از آن روى كه ممكن است. پس اگر يكى ازين هر دو بود، از جهت حضور چيز دگر باشد، يا از جهت غيبت چيزى دگر، اما وجود از جهت وجود علت، و عدم از جهت عدم علت، پس لازم آمد كه وجود هر چه ممكن الوجود است از ديگرست» (ترجمه اشارات ص ٨٨- ٨٩).
[١] س، طم چه:- يكى.
[٢] مك ٢: يكى ممكن نشود.
[٣] مك ٢، طم:
و ممكن.
[٤] مل: بود.
[٥] مك ٢، س، عس، چه: و از آن بود: مل:
و آن بود.
[٦] مك ١: از وى.