الهيات دانشنامه علائى - ابن سينا - الصفحة ٩٤ - (٣٢) پيدا كردن آنكه واجب الوجود چيزهاى متغيّر را چگونه بايد كه داند تا متغيّر نشود؟
از گمان يا از تخيّل افتد كه گمان و تخيّل عرضى بوند و تغيّر پذيرنده، و واجب الوجود بهمه رويها واجب است چنانكه پيدا شده است. پس بايد كه خواست واجب الوجود از دانش بود و آن صوابتر [١] كه تفسير خواست ما بگوييم كه چگونه بود مثال آن؟
چون ما چيزى بخواهيم، نخست اعتقادى بود يا دانشى يا گمانى يا تخيّلى كه اين چيز بكار است، و «بكار است» آن بود كه چيزى [٢] نيكوست يا سودمند است ما را [٣]. آنگاه ما را سپس اعتقاد آرزو افتد، و چون آرزو بنيرو [١] شود، آنگاه اندامهاى كار كنش اندر جنبش افتد و آن كار بحاصل شود [٢]. و از اين سبب فعل ما تبع غرض ما بود، و ما پيدا كردهايم كه واجب الوجود كه تمام هستى است يا افزونتر از تمام [٤] است، نشايد كه فعل او را غرضى [٥] بود و نيز نشايد كه وى چنان داند كه چيزى او را بكار است تا او را بچيزى [٦] آرزو افتد. پس خواست وى از دانش بر آن روى بود كه [٧] داند كه هستى چنين [٨] چيز اندر نفس خود [٩] خير است
[١] قوى، نيرومند.
[٢] باء تأكيد بر سر فعل مضارع (رك: سبكشناسى. بهار ج ٢ ص ٥٩): «و تا مسطور و مقروء نباشد (شعر) اين معنى بحاصل نيايد.» (چهار مقاله عروضى چاپ نگارنده ص ٤٧). و رك: ص ١١٢ س ١ و ح ٢
[١] طم: و آن صورت نيز.
[٢] مك ٢، مل: كه آن چيز.
[٣] طم:- ما را.
[٤] مج، مك ١، چخ: تمامى.
[٥] طم: غرض.
[٦] مك ٢، طم، س، عس، چه:- بچيزى.
[٧] طم:+ بچيزى.
[٨] مك ٢: آن چنان.
[٩] مج، مك ١، مك ٢: خويش.