آشنایی با قرآن 7 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٧
از جالینوس [١] نقل میکنند که گفته است من زندگی به هر شکل را بر
مرگ ترجیح میدهم ، فقط من زنده باشم و نفسم بیرون بیاید . مولوی به این
شکل نقل کرده که جالینوس گفته است اگر راه زنده ماندن من منحصر در این
باشد که مرا در شکم یک قاطر کنند و سرم را از زیر دم قاطر بیرون بیاورند
تا نفس بکشم ، من اینطور زندگی را بر مرگ ترجیح میدهم ، چون بالاخره
زندگی ، زندگی است و مرگ ، مرگ است . دیگر کیفیت زندگی برای او مطرح
نیست ، اصل زندگی برایش مطرح است . در این مکتب مسلم است که همیشه
زندگی مورد آرزوست و مرگ به هیچ شکل نمیتواند مورد آرزو باشد و ارزش
مرگ صددرصد ارزش منفی است . اینهم یک مکتب .
مکتب دیگری وجود دارد که میگوید : مرگ برای بعضی از انسانها یک امر
آرزویی است و برای بعضی از انسانهای دیگر امری ضدآرزوست . بعضی از
انسانها حق دارند که مرگ را آرزو کنند ، ولی آرزوی مرگ برای بعضی از
انسانهای دیگر ضدمنطقی است . این مکتبی است که از یک طرف قائل به
جاودانگی روح است و میگوید انسان با مرگ فانی نمیشود ولی از طرف دیگر
مثل مکتب مانی نمیگوید که انسان قبل از اینکه به این دنیا بیاید کامل
بود و موجود کاملی را آوردند و در اینجا زندانی کردند و انسان فقط باید
زندانش را بشکند و برود . متاسفانه در تعبیرات شعرای ما از این نوع
تعبیرات زیاد آمده با اینکه مقصودشان این
[١] جالینوس از طبیبهای بزرگ جهان قدیم است و بلکه او و بقراط را در دنیای قدیم " پدر طب " میشمارند . جالینوس گرچه طبیب بوده ولی فیلسوف نبوده است . گویا جز مباحثاتی که میان بوعلی سینا و ابوریحان بیرونی هست یکی هم بر سر جالینوس است . بوعلی سینا خیلی جالینوس را تحقیر میکند ، البته نه از نظر طبی بلکه از نظر فلسفی . جالینوس یک طبیب شبهمادی است .