آشنایی با قرآن 7 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٥
اینکه وقتی بچه بودم معلم سرخانهای داشتم که میآمد و برای من تدریس میکرد . ما در کوچهها با بچههای همسن و سال بازی میکردیم . به این بچهها چنان آموخته بودند که بدون اینکه قصد خاصی هم داشته باشند ، دو کلمه که صحبت میکردند ، تا کسی حرکتی میکرد و از او میپرسیدند چرا این کار را کردی ، وقتی میخواست بگوید من این کار را نکردم ، العیاذبالله میگفت : " لعنت بر علی ، کی من چنین کاری کردم ؟ " عمربن عبدالعزیز میگوید یک بار که ما در کوچه این کارها را میکردیم معلم من آمد از آنجا گذشت . قرار بود برای تدریس به من به مسجد برود و من هم به آنجا بروم . به مسجد رفتم دیدم مشغول نماز است . منتظر ماندم تا نمازش تمام شود . تا گفت " السلام علیکم " به سرعت از جا بلند شد و دوباره گفت : " اللهاکبر " . تا این نماز دیگر هم تمام شد زود بلند شد و نماز دیگری را شروع کرد . دیدم وقت گذشت و حس کردم که امروز نمیخواهد به من درس بدهد . پیش خود گفتم : باید بفهمم چرا نمیخواهد به من درس بدهد . این بار به محض اینکه گفت : " السلام علیکم " دیگر مجال ندادم ، فورا سلام کردم و گفتم : استاد ! آیا امروز نمیخواهید به من درس بدهید ؟ دیدم رفتارش با من جور دیگری است . گفتم : آیا تقصیری کردهام ؟ گناهی کردهام ؟ گفت : آن چه کاری بود که در کوچه کردی ؟ آن چه بود که من از تو شنیدم ؟ گفتم : چه چیزی ؟ موضوع را گفت . بعد ، از من پرسید : تو از چه موقع اطلاع پیدا کردی که خداوند پس از آنکه بر اهل بدر راضی شد بر آنها غضب کرد ؟ ( اهل تسنن مساله اهل بدر را قبول دارند . ) من هم بچه بودم و بیاطلاع ، گفتم : مگر علی هم از اصحاب بدر بود ؟ گفت : " هل البدر الا لعلی ؟ ! " مگر در بدر قهرمانی غیر از علی بود ؟ اصلا بدر مال علی است . از آن پس تصمیم گرفتم که دیگر این کار را نکنم . عمربن عبدالعزیز میگوید قضیه دوم مربوط است به زمانی که پدرم