آشنایی با قرآن 7 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٦
حاکم مدینه بود . پدرم که خطبه میخواند میدیدم که خیلی فصیح و بلیغ حرف میزند جز آنجا که میرسد به لعن علی علیه السلام که گویی زبانش به لکنت میافتد . در خلوت از پدرم پرسیدم : تو چرا همه چیز را خوب بیان میکنی الا این یکی را ؟ علتش چیست ؟ گفت : آخر این مردی که ما داریم لعن میکنیم از تمام صحابه پیامبر افضل است و هیچکس بعد از پیامبر به اندازه او مستحق درود نیست . گفتم : اگر اینطور است چرا او را لعن میکنی ؟ گفت : اگر ما او را اینطور نکوبیم و لعن نکنیم ، امروز نمیتوانیم بچههایش را بکوبیم . ( سیاست را ببینید ! ) گفت : ما گذشته اینها را باید اینگونه بکوبیم تا بچههایشان موقعیت خلافت پیدا نکنند . اگر بنا باشد که علی را آنطور که هست بشناسانیم به شر بچههایش گیر میکنیم ، چون مردم خواهند گفت مستحق خلافت آنها هستند . عمربن عبدالعزیز میگوید : من این دو قضیه را که دیدم با خودم عهد کردم که اگر روزی قدرت پیدا کردم ، سب ولعن علی علیه السلام را قدغن کنم و قدغن هم کرد . کیفیت قدغن کردن را بعضی به این شکل نوشتهاند که ذهن مردم شام را در همان چیزی که در دوران کودکی در ذهن عمربنعبدالعزیز بود راسخ کرده بودند که علی علیه السلام مردی بود که اصلا مسلمان نبود و کافر بود و برای مردم شام جز کفر علی علیه السلام مساله دیگری مطرح نبود . عمربنعبدالعزیز با یک مرد یهودی ( یا مسیحی ) تبانی میکند . به او میگوید : روز جمعه که من به مسجد میروم در مجمع عمومی بیا و دختر مرا خواستگاری کن . تو چنین میگویی و من چنین میگویم و همینطور . آن شخص آمد و خواستگاری کرد . عمربنعبدالعزیز گفت : تو کیستی و مذهبت چیست ؟ گفت : من فلانکس و یهودی هستم . گفت : مگر نمیدانی که در اسلام دختر را به کافر نمیشود داد ؟ گفت : اگر اینطور است ، پس