حكمت نامه امام حسين - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٧ - ٣/ ٥ آزاد كردن غلام و هديه دادن بوستان
٣/ ٤ آزاد كردن چوپان و هديه كردن گلّه
٥١٨. المحلّى به نقل از عبد اللّه بن شدّاد: امام حسين عليه السلام بر چوپانى گذشت. او گوسفندى را براى ايشان، هديه آورد. امام حسين عليه السلام به او فرمود: «تو آزادى يا بنده؟».
گفت: بندهام.
امام حسين عليه السلام گوسفند را به او بازگرداند. چوپان گفت: آن براى خودم است.
امام عليه السلام آن گوسفند را پذيرفت. سپس، او (چوپان) و گلّه را خريد. وى را آزاد كرد و گلّه را به او بخشيد.
٣/ ٥ آزاد كردن غلام و هديه دادن بوستان
٥١٩. مقتل الحسين عليه السلام، خوارزمى به نقل از حسن بصرى: امام حسين عليه السلام سَرورى زاهد، باوَرَع، شايسته، خيرخواه و خوشخو بود. روزى با ياران خود به بوستانش رفت كه غلامى به نام «صافى» در آن بود. چون امام حسين عليه السلام به نزديكى بوستان رسيد، ديد كه غلام نشسته و نان مىخورَد. به او نگريست و پشتِ درخت خرمايى پنهان شد تا او را نبيند. غلام، هر گرده نانى كه برمىداشت، نيمى از آن را براى سگ مىانداخت و نيم ديگر را مىخورد.
امام حسين عليه السلام از كار غلام، شگفتزده شد. چون [غلام] غذايش را خورد، گفت: ستايش، خداى را، پروردگار جهانيان. خداوندا! مرا بيامرز و سَرورم را بيامرز و برايش بركت بياور، همان گونه كه براى پدر و مادرش مبارك كردى، به رحمتت، اى مهربانترينِ مهربانان!
امام حسين عليه السلام برخاست و فرمود: «اى صافى!».
غلام، ترسان برخاست و گفت: اى سَرور من و سرور مؤمنان! شما را نديدم. مرا ببخش.
امام حسين عليه السلام فرمود: «اى صافى! تو مرا حلال كن كه بدون اجازهات وارد بوستانت شدهام».
صافى گفت: به فضل و كَرَم و سَرورىات چنين مىگويى، اى سَرور من!
امام حسين عليه السلام فرمود: «تو را ديدم كه نيمى از گرده نان را براى سگ مىاندازى و نيم ديگر را مىخورى. معناى آن چه بود؟».
غلام گفت: اى سَرور من! هنگامى كه نان مىخوردم، اين سگ به من نگاه مىكرد و من، از نگاهش به خودم خجالت مىكشيدم و اين، سگِ توست كه بوستانت را از دشمنان، حراست مىكند. من، بنده توام و اين، سگِ تو. پس روزىات را با هم خورديم.
امام حسين عليه السلام گريست و فرمود: «تو را در راه خدا آزاد كردم و با طيبِ خاطر، دو هزار دينار به تو مىبخشم».
غلام گفت: اگر چه آزادم كردى؛ امّا كارهاى بوستانت را انجام مىدهم.
امام حسين عليه السلام فرمود: «مرد، اگر سخنى مىگويد، سزاست كه با كارش آن را تصديق كند. من گفتم: بدون اجازهات به بوستانت وارد شدهام و گفتهام را تصديق مىكنم، بوستان و هر چه را در آن است، به تو بخشيدم، جز آن كه اين يارانم براى ميوه و خرما خوردن آمدهاند. آنان را ميهمان كن و به خاطر من، بزرگشان دار. خداوند، تو را روز قيامت، بزرگ بدارد و بر خوى خوش و ادبت بيفزايد!».
غلام گفت: اگر بوستانت را به من بخشيدى، من هم آن را براى ياران و پيروانت وقف كردم.