حكمت نامه امام حسين - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥٥ - ٦/ ٦ جنگ با بيعت شكنان(ناكثين)
٦/ ٦ جنگ با بيعتشكنان (ناكثين)
٣٧٣. الأمالى، مفيد به سندش، از امام حسين عليه السلام: چون اميرمؤمنان از مدينه به سوى بيعتشكنان در بصره حركت كرد، در رَبَذه فرود آمد و چون از آنجا كوچ كرد، عبد اللّه بن خليفه طايى كه در قديد فرود آمده بود، او را ديد و اميرمؤمنان، او را نزد خود آورد.
عبد اللّه به على عليه السلام گفت: ستايش، خدايى كه حق را به اهلش بازگردانْد و آن را در جايگاه خود نهاد؛ كسى را خوش بيايد يا نيايد. به خدا سوگند، محمّد صلى الله عليه و آله را نيز خوش نداشتند و با او دشمنى كردند و جنگيدند و خدا هم نيرنگشان را گريبانگيرِ خودشان كرد و سختىِ روزگار را بر آنان قرار داد. به خدا سوگند، همراه تو، در هرجا و به خاطر حفظ [سنّت] پيامبر خدا مىجنگيم.
اميرمؤمنان به او كه دوست و يار ايشان بود خيرِ مقدم گفت و او را كنار خود نشاند و از [احوال] مردم پرسيد تا به ابو موسى اشعرى رسيد. عبد اللّه گفت: به خدا سوگند، به او اعتماد ندارم و مطمئن نيستم كه اگر ياورى بيابد، با تو مخالفت نورزد.
اميرمؤمنان به او فرمود: «به خدا سوگند، نزد من هم امين و خيرخواه نيست. كسانى كه پيش از من بودند، شيفته او بودند و وى را حاكم و مسلّط بر مردم كردند و من، خواستم كه او را بركنار كنم؛ امّا [مالك] اشتر از من خواست كه او را باقى بدارم و با وجود آن كه او را خوش نداشتم، باقىاش گذاشتم و او را تا تغيير دادنش در آينده، تحملّ كردم».
امام عليه السلام با عبد اللّه در همين سخن بودند كه گروه فراوانى از سوى كوهستان طَى روى آوردند. اميرمؤمنان فرمود: «ببينيد كه اين گروه كيستند؟».
سواران، به تاخت رفتند و طولى نكشيد كه بازگشتند و گفته شد: اينها [از]
قبيله طى هستند كه گوسفند و شتر و اسب برايت مىآورند و برخى از آنان، هدايا و چيزهاى باارزشى برايت آوردهاند و برخى، اراده كوچ كردن همراه تو به سوى دشمنت را دارند.
اميرمؤمنان فرمود: «خدا به [قبيله] طَى، پاداش خير دهد. «خداوند، مجاهدان را بر نشستگان، برترى و اجرى بزرگ بخشيده است»».
چون آنان به امام عليه السلام رسيدند، سلام كردند. عبد اللّه بن خليفه گفت: به خدا سوگند، آنچه از آن گروه و زيبايىِ شكل آنها ديدم، مرا شادمان كرد. سخن گفتند و خوب فهماندند. به خدا سوگند، به چشم خود، سخنورى بليغتر از سخنران ايشان نديدهام.
عُدَىّ بن حاتم طايى برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: امّا بعد، من در زمان پيامبر خدا مسلمان شدم و همان روزگار نيز زكات دادم و با مرتدانِ پس از او جنگيدم و هدفم از اين كارها [به دست آوردن] پاداش الهى بود و پاداش نيكوكار و پرهيزگار، بر عهده خداست. به ما خبر رسيده كه مردمى از مكّه، بيعت تو را شكسته و ستمكارانه با تو مخالفت كردهاند. ما نزد تو آمدهايم تا به حق، يارىات دهيم و ما در خدمت توييم. هر چه دوست دارى، به ما فرمان بده. سپس چنين سرود:
و ما پيشتر نيز خدا را يارى كردهايم
و تو به حق، نزد ما آمدهاى. پس به زودى يارى مىشوى.
ما به تنهايى، جاى همه مردم را برايت پُر مىكنيم
و تو بدان از هر كس ديگرى سزاوارترى.
آنگاه اميرمؤمنان فرمود: «خدا به [قبيله] شما، از جانب اسلام و مسلمانان، جزاى خير دهد كه از سرِ طاعت، مسلمان شديد و با مرتدان جنگيديد و قصد كمك به مسلمانان را كرديد».
سعيد بن عبيد بُحتُرى، از بنى بُحتُر، برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان! برخى از مردم مىتوانند آنچه در درون دارند، بر زبان جارى كنند و برخى نمىتوانند
آنچه را در درون خويش مىيابند، ابراز كنند. اگر به سختى اين كار را بكند، بر او سخت است و اگر درون را ابراز نكند، حزن و اندوه بر او سخت مىگيرد. به خدا سوگند، من همه آنچه در درون دارم، نمىتوانم با زبانم ادا كنم؛ امّا به خدا سوگند، مىكوشم تا برايت آشكار كنم، و كاميابى به دست خداست.
امّا من، خيرخواه تو در نهان و آشكارم و در هرجا همراه تو با دشمنان مىجنگم و حقّى را براى تو مىبينم كه براى پيشتر از تو نمىديدم و در اين روزگار نيز براى كس ديگرى نمىبينم، به دليل فضيلت تو در اسلام و خويشاوندىات با پيامبر صلى الله عليه و آله. هيچگاه از تو جدا نمىشوم تا آن كه پيروز شوى و يا من در پيشگاهت بميرم.
اميرمؤمنان فرمود: «خدايت بيامرزد! زبانت آنچه را از [محبّت] ما در درون داشتى، ابراز كرد و ما از خدا مىخواهيم كه عافيت را روزىات كند و بهشت را پاداشت دهد».
چند تن ديگر از آنها سخن گفتند .... سپس، اميرمؤمنان حركت كرد و ششصد مرد از قبيله طَى به دنبالش حركت كردند تا آن كه در ذىقار[١] فرود آمد، در حالى كه [هفتصد مرد ديگر به وى پيوسته بودند و] هزار و سيصد نفر بودند.
[١] ذى قار: محلّى بين كوفه و واسط در عراق.