حكمت نامه امام حسين - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤٥ - ١١/ ٤ اتمام حجت بر دشمنان
٢٨١. تاريخ الطبرى به نقل از ضحّاك مشرقى: امام حسين عليه السلام اسبى به نام «لاحِق» به همراه داشت كه پسرش على بن الحسين را بر آن سوار مىكرد. چون دشمنان به او نزديك شدند، به سمت مَركبش بازگشت و بر آن سوار شد و سپس با بالاترين صدا كه بيشتر مردم بشنوند، فرياد زد: «اى مردم! گفتهام را بشنويد و عجله نكنيد، تا شما را به آنچه بر من لازم است، اندرز بدهم و عذرم را از آمدنم به سوى شما بگويم. اگر عذرم را بپذيريد و گفتهام را تصديق كنيد و با من انصاف دهيد، خوشبخت مىشويد و راهى بر من نداريد، و اگر عذرم را نپذيريد و انصاف ندهيد، «ساز و برگ خويش و شريكانتان (بتان) را گِرد آوريد و هيچ چيز از كارى كه مىكنيد، بر شما پوشيده نباشد و به دشمنى من، گام پيش نهيد و مهلتم ندهيد». «ولى من، خداست كه اين كتاب را نازل كرده است، و او سرپرستِ صالحان است» ...».
به خدا سوگند، پيش از وى و پس از وى، به سخنورى بليغتر از او گوش نسپردهام.
سپس فرمود: «امّا بعد، نسبت مرا دريابيد و بنگريد كه من كيستم. آنگاه، به خود باز گرديد و خويش را سرزنش كنيد و ببينيد كه: آيا كشتن و هتك حرمت من، برايتان حلال است؟
آيا من، پسر دختر پيامبرتان و پسر وصى و پسرعمويش نيستم كه نخستين گرونده به خداست و تصديق كننده پيامبرش در آنچه از نزد پروردگارش آورد؟ آيا حمزه، سالار شهيدان، عموى پدرم نبود؟
آيا جعفرِ شهيد، پرواز كننده با دو بال، عموى من نبود؟
آيا اين روايت پُر تكرار به شما نرسيده كه پيامبر خدا، درباره من و برادرم فرمود:" اين دو، سَرور جوانان بهشتاند"؟
اگر گفته مرا كه حقّ است، تصديق كنيد، به خدا سوگند، از آن زمان كه دانستهام خداوند، دروغگو را دشمن مىدارد و به دروغ ساز زيان مىزند، آهنگ دروغ نكردهام و اگر تكذيبم كنيد، ميان شما كسانى هستند كه اگر از آنها بپرسيد، آگاهتان مىكنند. از جابر بن عبد اللّه انصارى يا ابو سعيد خُدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن ارقم يا انَس بن مالك بپرسيد. به شما خبر خواهند داد كه اين گفته را از پيامبر خدا، درباره من و برادرم شنيدهاند. آيا اين، مانع شما از ريختن خون من نمىشود؟».
شمر بن ذى الجوشن به امام عليه السلام گفت كه [تنها] به زبان، و نه دل، خدا را مىپرستد و نمىداند كه چه مىگويد!
حبيب بن مظاهر به شمر گفت: به خدا سوگند، چنين مىبينم كه تو، خدا را با هفتاد زبان (با ترديد و بدون ايمان قلبى) مىپرستى و من، گواهى مىدهم كه تو راست مىگويى و نمىدانى [خداوند] چه مىگويد. خدا بر دلت مُهر زده است.
سپس امام حسين عليه السلام به آنان فرمود: «اگر در اين گفته ترديد داريد، آيا در اين هم شك داريد كه من، پسرِ دختر پيامبرتان هستم؟ به خدا سوگند، ميان مغرب و مشرق، كسى غير از من، در ميان شما و غير از شما، پسرِ دختر پيامبرتان نيست و تنها من، پسرِ دختر پيامبرتان هستم. به من بگوييد، اين كه مرا [به مبارزه] مىطلبيد، آيا كسى از شما را كُشتهام يا مالى را از شما بردهام يا جراحتى به شما زدهام كه مرا به قصاص مىخواهيد؟!».
جماعت شنيدند و هيچ نگفتند. امام عليه السلام ندا برآورد: «اى شَبَث بن رِبعى، اى حجّار بن ابجَر، اى قيس بن اشعث، اى يزيد بن حارث! آيا به من ننوشتيد كه: ميوهها رسيده و همه جا سبز شده و جويبارها پُر و لبريز شدهاند. بيا كه بر لشكرى مجهّز و آراسته در مىآيى؟!».
آنان گفتند: نه. ما چنين نكردهايم.
امام عليه السلام فرمود: سبحان اللّه! به خدا سوگند كه چنين كردهايد».
سپس فرمود: «اى مردم! اگر مرا خوش نداريد، مرا وا گذاريد تا از شما روى بگردانم و به سرزمين امنى بروم».
قيس بن اشعث به امام عليه السلام گفت: آيا حكم پسرعموهايت را نمىپذيرى كه آنان، جز آنچه دوست دارى، رأيى ندارند و چيز ناخوشى از آنان به تو نمىرسد؟
امام حسين عليه السلام فرمود: «تو برادرِ برادرت هستى.[١] آيا مىخواهى كه بنى هاشم، بيشتر از خون مسلم بن عقيل را از تو بخواهند؟
نه. به خدا سوگند، به دست خود و ذليلانه، خود را به آنان نخواهم سپرد و همچون بندگان بىاختيار، قرار نمىگيرم. بندگان خدا! به پروردگار خود و شما پناه بردم از آن كه مرا برانيد. به پروردگارِ خود و شما، از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد، پناه مىبرم».
سپس مَركبش را نشاند و به عُقبه بن سِمعان فرمان داد تا آن را ببندد و دشمن هم، آهنگِ جنگ با او كردند.
[١] اشاره امام عليه السلام به محمّد بن اشعث، برادر قيس است كه در شهادت مسلم بن عقيل، شركت داشت.