حكمت نامه امام حسين - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩١ - ٧/ ٤ احتجاج هاى امام بر ضد معاويه
٢٤٦. الإمامة و السياسة درباره آمدن معاويه به مدينه به قصد حج و گرفتن بيعت براى يزيد و خطبهاش كه در آن، يزيد طغيانگر را ستود و او را به سنّتدانى و قرآنخوانى و بردبارى توصيف مىكند: امام حسين عليه السلام برخاست و خدا را ستود و بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود فرستاد و سپس فرمود: «امّا بعد، اى معاويه! سخنران، هر چند كه توصيف پيامبر صلى الله عليه و آله را طول دهد، جز اندكى از آن را نمىتواند بگويد. من، آنچه را كه تو با توصيف كوتاهت بر خليفگان پوشاندى و از تكميل توصيف، شانه خالى كردى، دريافتم؛ هيهات؛ هيهات، اى معاويه! صبح، تاريكىِ شب را رسوا كرده و خورشيد، همه چراغها را در پرتو خود گرفته است. [برخى از آنان را] چنان برترى دادى كه به افراط كشيدى و آن قدر ويژهخوارى كردى كه اجحاف نمودى و [از توصيف برخى ديگر] خوددارى كردى و چيزى نگذاشتى و چندان گذشتى كه از حد گذراندى. كمترين بهره از والاترين حقِّ حقدار را به او ندادى تا آن كه شيطان، بيشترين و كاملترين بهرهاش را بُرد.
آنچه از كامل شدن [يزيد] و سياستدانى او با امّت محمّد صلى الله عليه و آله گفتى، فهميدم. تو مىخواهى مردم را درباره يزيد به اشتباه بيندازى. گويى كه شخصى در پرده و يا ناديده را توصيف مىكنى و يا از چيزى كه تنها تو مىدانى، خبر مىدهى، در حالى كه يزيد، خود و انديشهاش را شناسانده است. درباره يزيد، آن چيزهايى را كه او برگرفته، تو هم همانها را بگير [و بگو]: از گردآورى سگها براى به جان هم انداختن آنها (سگبازى) و كبوترهايى براى مسابقه (كبوتر بازى) و كنيزكان رامشگرِ موسيقىنواز. در اين صورت، او را داراى بينش در اين امور مىيابى. آنچه در صدد انجام دادن آنى، واگذار؛ زيرا اين كه خدا را با وِزر و وبال اين مردم ديدار كنى، تو را از آنچه خودت دارى، بىنياز نمىكند. به خدا سوگند، تو همواره و بيهوده در ستمكارى فرو رفتهاى و به ستم، خشم گرفتهاى. همه پيمانهها را پُر كردى و ميان تو و مرگ، جز چشم بر هم نهادنى، نمانده است و بر عمل نگه داشته شده، در روزى كه همه حاضر مىشوند، درمىآيى و ديگر، فرصت گريزى نيست.
تو را ديدم كه پس از اين كار، متعرّض ما شدى و ما را از ميراث پدرانمان، محروم كردى. به خدا سوگند، پيامبر كه بر او درود و سلام باد از طريق [پيوند خويشاوندى و] ولادت، براى ما ارث نهاد و تو آن را براى ما [حجّت خلافت] آوردى. مگر شما با آن براى كسى كه هنگام وفات پيامبر صلى الله عليه و آله فرمانروا شد، احتجاج نكرديد و او هم به خاطر همين پذيرفت؟ و ايمانش او را به رعايت انصاف وا داشت، پس، بهانهها آورديد و كارها كرديد و گفتيد: چنين و چنان مىشود، تا آن كه، اى معاويه! كار [خلافت] به تو رسيد، از راهى كه از آنِ ديگرى است. پس اى انديشمندان! از اين، عبرت گيريد».