چشم تماشا (ترجمه نزهة الناظر و تنبيه الخاطر) - الحُلواني، حسين بن نصر؛ مترجم عبدالهادي مسعودي - الصفحة ١١٩ - برآوردن نيازهاى مؤمن
خواند و به اميرمؤمنان على عليه السلام ناسزا گفت. پس [امام] حسن عليه السلام برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت: خداوند متعال پيامبرى را برنينگيخت جز آن كه دشمنى از ميان مجرمان براى او قرار داد؛ خداوند متعال مىفرمايد: «و اين گونه براى هر پيامبرى، دشمنى از ميان مجرمان قرار داديم».
من پسر علىّبن ابىطالبم و تو پسر صخرى و مادر تو، هند و مادر من، فاطمه و جدّه تو قتيله و جدّه من خديجه است، خداوند از ميان ما آن كس را لعنت كند كه تبارش پستتر و در يادها كمتر و كفرش بيشتر و نفاقش شديدتر است.
پس اهل مسجد فرياد آمين، آمين بركشيدند و معاويه خطبهاش را قطع كرد و به سكونتگاهش رفت.
٢١٧-- ٢١. به امام حسن عليه السلام گفته شد: در تو بزرگمنشى است. فرمود: نه، بلكه اين عزّت است، خداوند متعال مىفرمايد: «و عزّت از آنِ خدا و پيامبرش و مؤمنان است.»
٢١٨-- ٢٢. شعبى مىگويد: معاويه زيرك و كاركشته بود. روزى كه [امام] حسن عليه السلام نيز نزدش بود گفت: من فرزند شنزار مكّهام، من پسر درياى جود آن و كريمترين نياكان و خرّمترين شاخه آن هستم. پس [امام] حسن عليه السلام فرمود: آيا بر من فخر مىفروشى؟! من فرزند ريشههاى زمينم، من پسر سرور همه جهانيانم، من پسر كسىام كه خشنودى او خشنودى خداى رحمان و ناخشنوديش ناخشنودى اوست. اى معاويه، آيا تو پيشينهاى دارى كه بدان ببالى يا پدرى كه به آن افتخار كنى؟ بگو: آرى يا نه، هركدام را خواستى بگو. اگر بگويى: آرى، عناد ورزيدهاى و اگر بگويى: نه، فهميدهاى.
معاويه گفت: من مىگويم: نه، تا تو را تصديق كنم.
پس [امام] حسن عليه السلام به اين شعر تمثّل جست:
| حقيقت، روشن است و راهش گم نمىشود | و حقيقت را خردمندان مىشناسند. | |