دانشنامه عقايد اسلامي - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٠
دانشمند حقيقى ، كه مى فهمد دانسته هايش در برابر مجهولاتِ بى شمار و نامحدود ، اندك است ، به خود اجازه نمى دهد در هر مسئله اى اظهار نظر كند. شهيد ثانى رحمه اللهدرباره قاسم بن محمّد بن ابى بكر ، يكى از فقيهان برجسته و مورد اتّفاق مدينه ، گزارش مى دهد كه مسئله اى از او سؤال شد و گفت : نمى دانم. سؤال كننده گفت : نزد تو آمده ام و غير از تو را نمى شناسم. قاسم گفت : به ريش بلند و جمعيت اطرافم ، نگاه مكن. به خدا سوگند ، اين مسئله را نمى دانم! پيرمردى قريشى كه در كنارش نشسته بود ، گفت : برادرزاده! ملازم وى باش . آن گاه گفت : به خدا سوگند ، تو را در هيچ مجلسى خردمندتر از امروز نديدم . آن گاه قاسم گفت : وَاللّه ِ لَأَن يُقطَعَ لِساني أَحَبُّ إِلَيَّ أَن أَتَكَلَّمَ بِما لا عِلمَ لي بِهِ. [١] به خدا سوگند ، اگر زبانم بريده شود ، برايم دوست داشتنى تر از اين است كه درباره آنچه علم ندارم ، سخن بگويم. آن كه از غرور علمى و بيمارى خوددانابينى ، پيراسته است ، آمادگى ندارد كه با هر قيمتى ، درباره آنچه نمى داند ، اظهار نظر كند. از اين رو ، خاموشى مى گزيند و از پاسخ دادن به بسيارى از مسائل ، خوددارى مى كند و اين ، همان بيان زيباى امام على عليه السلام است كه : قولُ «لا أعلَمُ» نِصفُ العِلمِ. [٢] سخنِ «نمى دانم» ، نيمى از دانش است.
[١] أعلام الموقّعين : ج ٤ ص ٢٧٨ و ٢٧٩، جامع بيان العلم : ج ٢ ص ٦٦ .[٢] ر . ك : ج ٣ ص ٢٧٤ ح ٢٦٦٣ .