اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٦
را براى فروش به بازار مكه آوردند. حكيم بن حزام او را براى خديجه خريد. خديجه نيز وى را به رسول خدا (ص) بخشيد.
پدر زيد پس از مدتى از محل او آگاه شد و به همراه برادرش به مكّه آمد و پيش ابوطالب رفته، گفت: فرزند ما با برادرزاده شما، محمّد است، به او بگو يا او را بفروشد يا آزادش كند. پيامبر فرمود: زيد آزاد است، هر كجا مىخواهد برود. آن دو خوشحال شدند.
حضرت كسى را به دنبال زيد فرستاد. وقتى زيد آمد، پرسيد: اينها را مىشناسى؟ زيد گفت: آرى، اين پدر من است. حضرت فرمود: مرا نيز مىشناسى؛ اكنون به ميل خويش، مىتوانى همراه پدرت به خانواده و قبيله خود بروى، يا پيش من بمانى. پدر زيد با اصرار از او خواست به قبيله و خانوادهاش ملحق شود، امّا زيد گفت: من از محمّد جدا نمىشوم و هيچ كس را بر او مقدّم نمىدارم. حارثه گفت: واى بر تو! بندگى و بردگى را بر آزادى و خانواده خود ترجيح مىدهى؟ زيد گفت: آرى، آنچه من از اين مرد ديدهام بر همه كس ترجيح دارد. پدر او را تهديد به طرد از خود كرد تا شايد زيد جوان دست از محمّد (ص) بردارد و به خانوادهاش بازگردد، امّا زيد كه گمشده خود را يافته بود، درخواست پدر را نپذيرفت و گفت: من از او جدا نخواهم شد. حارثه رو به اطرافيان و سران عرب كرد و گفت:
اى مردم قريش، شاهد باشيد كه زيد فرزند من نيست. پيامبر (ص) كه چنين ديد دست زيد را گرفت و به كنار كعبه برد و در اجتماع قريش چنين اعلام كرد:
اى مردم، شاهد باشيد كه زيد فرزند من است، او از من ارث مىبرد و من از او. «١» بنا به نقلى چون پدر زيد از علاقه رسول خدا به او آگاه گرديد، خوشحال شده، به موطن خود بازگشت. «٢» بدين ترتيب، زندگانى پر فراز و نشيب زيد با زندگانى رهبر اسلام پيوند خورد. از اين فراز زندگى زيد مىتوان به دو نكته پىبرد: نخست اينكه، زيد پس از آنكه به نزد حضرت محمّد (ص) آمد، پيامبر را سرپرستى مهربان و بزرگوار يافت و هرگز احساس بردگى نكرد،