اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨٤
در جنگ بدر، ا اسوههاى فرماندهى ١٩٥ حباب در واقعه بنى نضير و بنى قريظه ص : ١٩٤ و را همراه پسرش بر شتر نر خاكسترى رنگى اسير ديدم ... وقتى احساس امنيت كرد، گفت: مردى را درميان شما ديدم كه در سينهاش پَرِ شترمرغى بود، او كه بود؟
گفتم: او حمزه پسر عبدالمطلب است. اميّه گفت: پس اين است آنكه روزگار ما را سياه كرد! سپس اميه پرسيد: آن مرد كوتاه قدِّ كوچك اندام كه پيشانىبندى سرخ داشت، كه بود؟
گفتم: او مردى از انصار به نام سماك پسر خرشه است. اميّه گفت: اين مرد نيز ما را درو كرد و قربانى شديم. «١» جنگ احد و اداى حق شمشير پيش از آغاز نبرد احد، پيامبر (ص) شمشيرى به دست گرفت و فرمود: چه كسى مىتواند حق اين شمشير را ادا كند؟ مردانى گفتند كه ما مىتوانيم، ولى پيامبر (ص) به آنان نداد.
ابودُجانه برخاست و گفت: اى رسول خدا حق آن چيست؟ پيامبر (ص) فرمود: حق آن اين است كه دشمن را از دم تيغ آن بگذرانى تا خم شود. ابودجانه گفت: اى پيامبر خدا، من حق آن را ادا مىكنم. ابودجانه چون شمشير را از دست رسول خدا (ص) گرفت، پيشانىبند سرخ رنگ را بر سر بست. اين پيشانى بند، نشان رزم و هجوم مردانه او بود. ابودجانه مغرورانه ميان دو صف مسلمانان و مشركان حركت مىكرد، رسول خدا (ص) وقتى ابودجانه را در آن حال ديد فرمود: خداوند اين گونه راه رفتن را دشمن مىدارد مگر در مثل چنين معركهاى و در رويارويى با دشمن. «٢» درگيرى آغاز شد و ابودجانه خود را به درياى لشكر زد. «٣» آتش جنگ زبانه مىكشيد، ابودجانه در ميان آتش و خون از اسلام و مسلمين حمايت مىكرد و آنگونه كه رسول خدا (ص) خواسته بود، دشمن را از دم تيغ مىگذراند. اين داستان را به روايت زبير بن عوام مرور كنيم: هنگامى كه از رسول خدا (ص) شمشير را خواستم و او آن را به من