اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٢
در اواخر نبرد، مسلمانان شكست خوردند و همه پا به فرار گذاشتند، به گونهاى كه كسى با پيامبر (ص) نماند جز على (ع) و چند تن ديگر كه مقداد يكى از آنان بود. «١» آرى، او مانند كوه پابر جا ماند و از مرگ نهراسيد و با شجاعت تمام به دفاع از جان پيامبر اكرم (ص) پرداخت و توانست به همراه ديگران هر حملهاى را كه از جانب دشمن به پيامبر مىشد، دفع كند و بدينسان جانبازى تعدادى ثابت قدم و پايدار جان پيامبر اسلام (ص) را از خطر نجات داد.
عدالت مقداد در يكى از سريهها- كه مقداد نيز در آن شركت داشت- افراد سريه محاصره شدند.
فرمانده گروه دستور داد كه هيچ كس چهار پاى سوارى خود را به چرا نبرد. يكى از افراد گروه كه فرمان به او نرسيده بود، چهارپايش را به چرا برد. فرمانده از جريان آگاه شد و آن شخص را تنبيه كرد و او هنگام بازگشت مىگفت: همانند چنين روزى هرگز نديده بودم! مقداد كه از كنار او مىگذشت، سؤال كرد: تو را چه شده؟ چرا ناراحتى؟ آن شخص داستان را براى او تعريف كرد. مقداد با شنيدن كار خلاف فرمانده، شمشير را حمايل كرد و همراه آن شخص پيش فرمانده رفت و گفت: آماده قصاص خود شو. فرمانده آماده قصاص شد، اما آن فرد از او درگذشت و مقداد هم بازگشت، در حالى كه مىگفت: من خواهم مرد و اسلام عزيز و سربلند خواهد ماند. «٢» سَريّه نَخْله در ماه رجب و آغاز هفدهمين ماه هجرت، گروهى گشتى به فرماندهى عبدالله بن جحش به نَخْله- كه به بستان ابن عامر هم معروف بود- اعزام شدند تا از كارهاى قريش كسب اطلاع كنند. درگيرى پيش آمد و مقداد حَكَم بن كيسان را كه از بزرگان قريش بود، اسير كرد.