اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٩
عثمان از سخن زبير بسيار ناراحت شد و گفت: چنين مىگويى، آيا گمان مىكنى كه دوست دارم چنين شخصيتى (مقداد) از اصحاب پيامبر فوت كند و از من ناراضى باشد؟ «١» ٢. مقداد پس از آنكه شنيد عبدالرحمن بن عوف در آن شورا به عثمان رأى داده است، به او گفت: به خدا سوگند، اى عبدالرحمن، مانند آنچه بر اهل بيت پس از پيامبر (ص) رسيد نديدهام. عبدالرحمن به او گفت: تو را چه به اين حرفها، اى مقداد؟ مقداد پاسخ داد: به خدا سوگند، من آنان را دوست مىدارم، چون رسول خدا آنان را دوست مىداشت؛ چيزى تا اين حد باعث تعجّب من نشده كه قريش به شرافت آنان (اهل بيت) بر ديگران شرافت يافته است، ولى براى گرفتن قدرت و ولايت رسول خدا (ص) از دست آنان، اجتماع كردهاند. عبدالرحمن به او گفت: واى بر تو، من خود را براى شما به زحمت انداختم.
مقداد گفت: به خدا سوگند، مردى را كنار نهادى كه به حق و حقيقت امر مىكند و به عدالت حكم مىنمايد. آگاه باش! سوگند به خدا، اگر ياران و همراهانى داشتم، با قريش مىجنگيدم، همچنان كه در بدر و احد جنگيدم. عبدالرحمن گفت: اى مقداد، مادرت به عزايت بنشيند، مردم اين سخن را از تو نشنوند، مىترسم باعث فتنه و جدايى شوى.
جُندب گويد: پس از آنكه مقداد از نزد عبدالرحمن رفت خدمتش رفتم و گفتم: اى مقداد، من از ياران تو هستم. گفت خدا رحمتت كند، كارى كه ما مىخواهيم بكنيم با دو يا سه نفر به جايى نمىرسد. «٢» درگيرى با ع اسوههاى فرماندهى ١٧١ حمايت و اطاعت از فرماندهى ص : ١٧١ ثمان سرانجام عثمان خليفه شد، اما مقداد همواره چون سايهاى همراه على (ع) بود و هيچگاه به سوى دشمنان آن حضرت ميل نكرد و حتى گاهى با خليفه درگير مىشد.
براى نمونه، ماجراى قتل هرمزان «٣» را مىتوان نام برد. هرمزان به دست عبيدالله، پسر