اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٥
حبشه گسيل داشتند تا نجاشى را وادار كنند كه مهاجران را از حبشه براند «١» و اگر توانستند، جعفر بن ابى طالب را بكشند. «٢» ابوطالب با خبر يافتن از كار قريش اشعارى براى نجاشى فرستاد و او را بر نگهدارى و پذيرائى و حمايت از مهاجران ترغيب كرد. «٣» نمايندگان قريش نخست با وزيران و درباريان ملاقات كردند تا با دادن هدايا، نظر آنان را با خود همراه سازند و در پايان گفتند: از شما انتظار داريم در شرفيابى به حضور نجاشى ما را يارى كنيد و به او بگوييد كه پيش از هر گونه گفتوگو پناهندگان را به ما تسليم كند. درباريان آزمند پذيرفتند و قول مساعد دادند.
فرداى آن روز عمرو و عبداللّه با حضور كشيشان و درباريان با تشريفات خاصّى به دربار نجاشى بار يافتند و پس از اداى احترام، هدايا را تقديم داشتند و سخنان خود را با نكوهش مسلمانان آغاز كردند: شهريارا، دستهاى از جوانان سبك مغز و نادان ما، دست از دين نياكان خود كشيدهاند و به آيين تو نيز نگرويدهاند بلكه دين و آيين نوى آوردهاند كه نه ما از آن چيزى مىدانيم و نه با آيين شما سازگار است. آنان اخيراً به كشور شما آمدهاند. بزرگان و سران قوم، ما را نزد شما فرستادهاند تا بخواهيم آنها را اخراج كنيد و به ديارشان برگردانيد. پوشيده نيست كه بزرگانشان بر آنان بيناتر و به حال آنان داناترند.
وزرا و درباريان گفتههاى عمرو و عبداللّه را تأييد كردند و گفتند: حق با اين دو مرد است و راست مىگويند.
نجاشى از تأييد و تصديق شتابزده وزيران و درباريان به خشم آمد و گفت: هرگز اين كار شدنى نيست، سزاوار نيست گروهى را كه به كشور من پناهنده شدهاند و مرا بر ديگران برگزيدهاند، پيش از گفتوگو و ملاقات تسليم كنم؛ پس از بررسى و تحقيق چنانچه گفتار اين دو درست بود آنها را تسليم خواهم كرد و اگر سخنانشان ناروا بود، هرگز نظر خود را از آنها (مهاجران) برنمىدارم و آنان را در حمايت خود مىگيرم.