اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٣
فرمانده گروه خواست گردن حكم را بزند، اما مقداد به فرمانده چنين پيشنهاد كرد:
رهايش كن تا او را به حضور پيامبر اكرم (ص) ببريم.
او را به مدينه آوردند، يكى از اصحاب گفت او را بكشيد، اما پيامبر او را به اسلام دعوت كرد و او اسلام آورد. آنگاه پيامبر به اصحاب خود فرمود: اگر لحظهاى پيش، از شما اطاعت كرده بودم و او را مىكشتم وارد آتش مىشد. «١» ايمان آوردن و نجات حَكَم در سايه تشخيص و پيشنهاد مقداد بود.
مقداد در آستانه خطر هفتنفر از نمايندگان قبائل اطراف مدينه (قاره و عَضَل از شاخههاى بزرگ قبيله خزيمه)، در سى و ششمين ماه هجرت از در حيله وارد شدند و به حضور پيامبر اكرم (ص) آمدند و گفتند: گروهى از ياران خود را پيش ما بفرست تا قرآن و احكام اسلام را به ما بياموزند.
پيامبر (ص) تعدادى را با آنان روانه كرد، اما آنها در بين راه، در منطقه رجيع «٢»، تمام ياران آن حضرت را به شهادت رساندند جز دو تن به نامهاى خُبيب بن عَدى و زيد بن دَثِنَه كه آن دو را به مكه برده و تحويل قريش دادند. قريش خبيب را زنده بهدار آويختند و سپس او را كشتند. «٣» هنگامى كه پيامبر اكرم (ص) از ماجرا مطلع شد به ياران خود فرمود: كداميك از شما حاضر است خبيب را از دار به زير آورد؟ مقداد برخاست و گفت: من حاضرم. سپس به همراه يكى ديگر از اصحاب به سوى مكّه حركت كردند. شبها راه مىرفتند و روز پنهان مىشدند تا آنكه شبى وارد مكه شدند. در اطراف چوبه دار چهل نفر از محافظان را ديدند كه از شدت مستى بيهوش افتاده و به خواب رفتهاند. هر دو كمين نشستند و بعد از نيمه شب از كمين بيرون آمده و جسد را از دار پايين آوردند. جنازه تازه مانده و خون از آن جارى بود و بعد از چهل شبانهروز بوى مشك مىداد! جنازه را روى اسب گذاشتند و به طرف مدينه به راه افتادند.