اسوههاى فرماندهى
 
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص

اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٨

٣. حضرت على (ع) مى‌فرمايد: زمين براى هفت تن آفريده شد و به خاطر آنان باران مى‌آيد و مردم روزى مى‌خورند و يارى مى‌شوند. ايشان عبارتند از: ابوذر، سلمان، مقداد، عمّار، حذيفه، عبداللّه بن مسعود و من امام و پيشواى آنان هستم و آنان همان كسانى هستند كه بر فاطمه (س) نماز گزاردند. «١» ٤. از سلمان نقل شده است كه گفت: ده روز پس از رحلت رسول خدا (ص) از خانه بيرون آمدم كه حضرت على (ع) مرا ديد و به من فرمود: برو نزد حضرت فاطمه كه تحفه بهشتى براى او آمده است و مى‌خواهد از آن به تو بدهد. با شتاب نزد فاطمه (س) آمدم، به من فرمود: ديروز در همين مكان نشسته بودم و در خانه بسته بود و در اين باره فكر مى‌كردم كه وحى الهى از ما قطع گرديده و فرشتگان ديگر به سوى ما نمى‌آيند. ناگاه ديدم درب بسته باز شد و سه دختر به طرف من آمدند كه كسى را به حسن جمال و خوشبويى آنان نديده بودم. برخاستم و سؤال كردم: آيا شما از اهل مكه هستيد يا از اهل مدينه؟
گفتند: اى دختر رسول خدا، ما از اهل زمين نيستيم، ما را پروردگارت از بهشت به سوى تو فرستاده است، ما بسيار مشتاق ديدار تو بوديم. از يكى كه بزرگتر مى‌نمود، پرسيدم كه نام تو چيست؟ گفت: نام من مقدوده است. گفتم: چرا تو را به اين اسم نامگذارى كرده‌اند؟
گفت: چون براى مقداد آفريده شده‌ام. از ديگرى پرسيدم كه چه نام دارى؟ گفت: نام من ذره است كه براى ابوذر غفارى خلق شده‌ام. از نام سومى پرسيدم، گفت: نام من سلمى است كه براى سلمان آفريده شده‌ام. آنگاه چند عدد از رطب و خرماى بهشتى به من دادند كه از برف سفيدتر و از مشك خوشبوتر بود.
سلمان مى‌گويد: فاطمه (س) يكى از آن رطب‌ها را به من داد و فرمود: امشب با اين رطب افطار كن و فردا هسته‌اش را بياور. رطب را گرفتم و از منزل بيرون آمدم، به هر كسى مى‌رسيدم، مى‌پرسيد: اى سلمان گويا مشك به همراه توست؟ مى‌گفتم: آرى. شب با خرما افطار كردم و آن خرما هسته نداشت. «٢»