اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٢
حباب پس از رحلت پيامبر (ص)
با رحلت رسول خدا (ص)، ياران آن حضرت به طور جدّى رو در روى يكديگر ايستادند و در اجتماعى كه در سقيفه بنى ساعده برگزار شد، سخنانى درشت نثار هم نمودند. در يك طرف گروهى از مهاجرين بودند كه در رأس آنها ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح قرار داشتند و در طرف ديگر تنى چند از انصار بودند كه حباب از آن جمله بود. براى انصار غير قابل تحمل بود كه به رغم اينكه رسول خدا (ص) در زمانى نه چندان دور على (ع) را به جانشينى خود و ولايت عامّه منصوب نموده بود، دست بيعت به سوى ديگران دراز كنند و ديگرى را بر مسند خلافت ببينند. «١» از اين رو، وقتى ابوبكر و عمر به نفع خود تبليغ مىكردند و سعى داشتند كار را به سود خود تمام كنند، نخستين كسى كه پرچم مخالفت با آنان را برافراشت، حباب بن منذر بود. او برخاست و خطاب به انصار چنين گفت: اى گروه انصار، زمام كار خويش را به دست خود گيريد كه مردم در زير سايه شما و در پناه شما به سر مىبرند و هيچكس جرأت مخالفت با شما را ندارد و مردم از رأى و نظر شما پيروى مىكنند. شماييد اهل عزت و ثروت و نيرومندى و تسخيرناپذيرى و تجربه و دليرى و كمك رسانى، مردم ناظر عملكرد شما هستند، با يكديگر اختلاف نكنيد كه رأيتان تباه مىشود و كارتان سست مىگردد، اگر اين گروه جز آنچه را كه شنيديد نپذيرفتند، پس از ما اميرى باشد و از ايشان اميرى. عمر گفت: هيهات! دو شمشير در يك غلاف جاى نمىگيرد «٢». به خدا سوگند، عرب راضى نخواهد شد كه امارت به شما برسد، در حالى كه پيامبر از غير شماست، ولى عرب مخالفتى ندارد كه رياست را به گروهى واگذار كند كه پيامبرى در ايشان است و ولىّ امرشان از آنان بوده است. ما در اين باب بر مخالفان خود حجّت روشن و دليل آشكار داريم. چه كسى جرأت دارد در امارت و قدرت محمد (ص)