اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٤
رهبرشان از مكه هجرت كرده و در آستانه ورود به مدينه است، از خانهها بيرون آمدند و چنان جوش و خروشى بر پا كردند كه قلم از توصيف آن عاجز است. آنها به پيشواز پيامبرشان آمده و با طنين سرودهاى شادى، محيط مدينه را پر از شور و غوغا كردند، رؤساى قبايل زمام ناقه را گرفته و هركدام اصرار مىورزيدند كه پيامبر در منطقه آنها وارد شود. هر كس به اميد همنشينى با پيامبر مىگفت: اى رسول خدا، اينجا بفرماييد و رسول خدا در جواب مىفرمود: شتر را واگذاريد، او از جانب خدا مأمور است. «١» پس بر در خانه هر كس زانو زد، من ميهمان او خواهم بود.
پيامبر افسار را رها كرد. شتر سريع پيش مىرفت و چشمان مردم بر اين مرد و مَرْكَب خيره شده بود. ناگهان ولولهايى بر پا شد! شتر در قطعه زمينى زانو زد كه در كنارش خانه محقرى قرار داشت. آن خانه از آنِ فقيرترين فرد مدينه بود. «٢» بدينسان، پيامبر ميهمان كوخنشينان شد «٣» و خداوند از بين انصار، ابوايّوب را به ميزبانى رسولش انتخاب كرد.
ابوايّوب را در بزرگى همين بس كه اينگونه خداوند متعال توجهاش را به او نشان داد.
نخستين معجزه پيامبر (ص) در مدينه در شهر مدينه، نيازمندتر از ابوايّوب نبود و چون پيامبر اكرم به خانه او وارد شد، برخى مردم اندوه و تاسف خوردند كه چگونه ابوايّوب از پيامبر خدا پذيرايى خواهد كرد و اى كاش ايشان در منزل بهترى سكنى مىگزيد. درحالى كه دلهاى مردم در حسرت جدايى از پيامبر باقى مانده بود، ابوايّوب صدا زد: مادر، در را بگشا، به راستى سرور بنى آدم و گرامىترين انسانها، حضرت محمد مصطفى (ص) آمده است. مادر ابوايّوب كه