اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٢
كاسه صبر من در باره عتبه لبريز شده بود، تا پايان زندگى سپاسگزار وحشى خواهم بود، تا وقتى كه استخوانهايم در گور متلاشى شود. «١» وحشى نيز پس از واقعه احد روانه مكه شد و چون سر دو راهى حجون «٢» رسيد، ايستاد و چند بار با صداى بلند فرياد زد: اى گروه قريش، اى گروه قريش. مردم از همه طرف به سوى او هجوم آوردند و نگران بودند كه مبادا خبر ناگوارى آورده باشد. وقتى همه جمع شدند وحشى لب به سخن گشود و گفت: مژدهتان باد، چنان ياران محمد را كشتار كرديم كه هيچ نبردى مانند آن را نديده است و خود محمد را زخمى كرديم، آنچنان كه او را ناتوان ساختيم و من سالار سپاه ايشان، حمزه را كشتم! مردم پس از شنيدن سخنان وى در حالى كه از كشتار ياران محمد (ص) اظهار شادمانى مىكردند و نيش زبان مىزدند پراكنده شدند.
جبير بن مطعم (مالك وحشى) با برده خود به گفتوگو نشست و به او گفت: ببين چه مىگويى! وحشى گفت: به خدا سوگند راست گفتم. جبير گفت: آيا تو حمزه را كشتى؟
گفت: با زوبين چنان به شكم او زدم كه از ميان پاهايش بيرون آمد، از آن پس هرچه با او سخن گفتند پاسخى نمىداد و اكنون اين جگر اوست كه براى تو آوردهام كه آن را ببينى.
جبير گفت: اندوه زنانمان را از ميان بردى و دلهاى گداخته ما را خنك كردى. آنگاه به زنان خود دستور داد كه بوى خوش و اسوههاى فرماندهى ٦٢ حمزه و جعفر ص : ٦٠ روغن به كار برند. «٣» در جستوجوى پيكر شهيد چون آتش جنگ در احد فرونشست و طرفين به مواضع خود بازگشتند، رسول خدا (ص) فرمود: عمويم چه كرد؟ چه بر سر عمويم آمده؟ حارث بن صمّه گفت: محل كشته شدن او را مىدانم. آن حضرت فرمود: برو و از او خبرى براى من بياور. حارث تا كنار پيكر