اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٠
عمر، به قتل رسيد و مردم در باره قصاص خون هرمزان و جانبدارى خليفه از او، سخن بسيار گفتند تا آنكه خليفه بر منبر رفت و خطاب به مردم چينن گفت: آگاه باشيد! من، خود، صاحب خون هرمزانم و آن را براى خدا و عمر بخشيدم و براى خون عمر آن را رها كردم.
مقداد تا اين حقكشى را ديد، لب به سخن گشود و چنين گفت: هرمزان چاكر خدا و پيامبر او است و تو را نمىرسد كه حق خدا و پيامبرش را ببخشى. خليفه گفت: پس مىنگريم و مىنگريد. سپس عبيدالله بن عمر را از مدينه به كوفه فرستاد. «١» كارهاى خلاف خليفه باعث شد تا مقداد و همفكرانش در نامهاى به او، بدعتهايش را شمرده و او را از عقاب پروردگار ترساندند و به او هشدار دادند كه اگر دست از كارهاى خلافش برندارد بر او خواهند شوريد. عمار نامه را گرفت و نزد خليفه آمد و نامه را برايش خواند، ولى عثمان با وضع بدى با عمار رفتار كرد و در روش خود تغييرى نداد. «٢» مقداد تا آخر عمر خود همواره با روش او مبارزه كرد و هرگز در نماز به او اقتدا نكرد و او را به لقب امير مؤمنان نخواند. «٣» مقداد از ماست جوانمردى، فداكارى واستقامت در راه دين، ازهمان عصر رسول اكرم (ص) از چهره تابناك مقداد پيدا بود. رسول گرامى اسلام- كه مقداد را بهخوبى مىشناخت و مىدانست كه او تا آخرين لحظات عمر به اسلام و پيرو راستين آن وفادار باقى خواهد ماند- در باره او جملهاى فرمود كه اگر هيچ فضيلتى را در تاريخ براى مقداد نيابيم، همين جمله براى او كافى است. از امام باقر (ع) نقل شده كه روزى جابر بن عبدالله انصارى در باره سلمان، ابوذر، عمار و مقداد از رسول خدا (ص) سؤال كرد. حضرت در مورد هر يك از آنان مطالبى